X
تبلیغات

زندگی درسایه اسلام | عاشقانه باخدا...

زندگی درسایه اسلام | عاشقانه باخدا...
خداجون دنبال تو می گردم...ای آرامش محض..من خودتو میخام
قالب وبلاگ
سلاااااااااااااام ای روح محبت که به قم قائمه ای /یاد آور زهد و عفت فاطمه ای ...

یا حضرت معصومه دختر نازنین آل محمد ، خواهر سلطان ایران تولدت مبارک

و از همینجا تبریک یه همه دخترای پاک دنیا .انشالله عاقبت بخیری همتون

تبریک اختصاصی به دخترای خانواده ما ... :)

و خصوصا تبریک به همسر عزیزتز از جانم. الهی شکرت خدایا

خدایا عشق همه عاشقا خدایی باد....

 

 

 


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ یکشنبه 17 شهریور1392 ] [ 15:42 ] [ ذوالفقار ] [ ]
امشب ( شبی گسترده تا قیامت )شب طرح ریختن برای سرمایه های یک انسان است ،
چرا شب ؟ چرا روز قدر نه؟ ،
برای استفاده زا این سرمایه ها به راهنما ( قران ) و مهندس آگاه ( امام زمان ) نیاز است تا بتوان بنایی محکم و البته منظم بنا نمود .
این گونه می توان به سلام رسید ( امنیت از آفت و بلاهای یک عمر )
<<< تفسیر سوره قدر از استاد صفایی ! امروز کتاب کم حجم اما عمیقشو مطالعه کردم !
بچه ها بیاد من هم باشین ! نباید نا امید بود ! مادرمان فاطمه دعا میکند برایم اگر من بخاهم ...
شفای مریضا ، سلامتی کسایی که دوستشون داریم ، آسایش و آرامش دنیا و آخرت ، رهایی از ظلم در همه دنیا ، ظهور مولای رحمت ..... صلوات

موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين
برچسب‌ها: تفسیر شب قدر
[ چهارشنبه 9 مرداد1392 ] [ 21:44 ] [ ذوالفقار ] [ ]
دلم لک زده بود برا ماه رمضان دوست قدیمی مهربانم ... رمضانٌ کریم
امیدوارم که خداوند من و همه دوستانم رو ببخشه و همگی پاک وارد این هماهش الهی بشیم
بچه ها ، دم افطار تو نمازاتون ، سحرا ، تو زیارتاتون ، تو همه حسای قشنگتون بیاد هم باشم
فرارسیدن ماه مبارک رمضان بر همه مسلمین جهان پیشاپیش مبارک ...

موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، اجتماعي
برچسب‌ها: رمضانٌ کریم 2013 Remedan
[ سه شنبه 18 تیر1392 ] [ 19:43 ] [ ذوالفقار ] [ ]
یجایی قشنگ نوشته بودن " مــردان واقعـــی وفـادارند ... اونا وقت ندارن دنبال زنـان دیگه بگــردن، چون مشــغول پیــدا کردن راه های جــدیدی برای دوسـت داشتن شــریک زندگـــی خودشـون هســـتند ... ♥ "

و من پ نوشتش اضافه میکنم  از طرف خودم :

"

یکی دیگه از سرگرمی های مردان واقعی ستایش خداوندست !

آنها بارها در طول شبانه روز خود را شرمنده الطاف خداوند می بنند و دائما به دنبال راهی برای جبران این محبتند !

با چشمان اشکی ( اشک شرم و اشک شوق ) نگاه به آسمان دارند و زیر لب الحمدلله می گویند و به درگاه یگانه خداوند هستی این آرامش سرشار را شکرگذارند و استعانت در مسیر بندگی 2 نفره دارند.

انشالله که همه برادرا و خواهرای گلم خداوند کسی رو بهشون عطا کنه که سعادت 2 دنیا رو بهشون نوید بده !

برا منم دعا کنین ! برا دنیا و بخصوص مسیر آخرت دور و درازم

که به واقع معترف فرمایش مولا امیرالمومنینم " آه من قله زادآُ و طول الطریق"


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، اجتماعي
[ سه شنبه 28 خرداد1392 ] [ 13:39 ] [ ذوالفقار ] [ ]

دلـــت کـه گـرفــت ،

ديگر مـنـتِ زميـــن را نــکـش !راهِ آسمـان بـاز است ...پر بکش !او هميشه آغوشش باز است ، نگفته تو را مي خواند ...


موضوعات مرتبط: معرفتي
برچسب‌ها: god
[ یکشنبه 12 خرداد1392 ] [ 18:54 ] [ ذوالفقار ] [ ]

خبر خير تو از نقل رفيقان سخت است
حفظ حالات من و طعنه ی آنان سخت است

لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر نگهداری باران، سخت است

کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد
جستن از عرصه ی هول آور طوفان، سخت است

ساده عاشق شده ام؛ ساده تر از آن رسوا
شهره ی شهر شدن با تو چه آسان، سخت است

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بی محلی سر اين کوچه، دو چندان، سخت است

زير باران که به من زل بزنی خواهی ديد
فن تشخيص نم از چهره ی گريان، سخت است


موضوعات مرتبط: معرفتي، امام زمان، معصومين
[ چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 ] [ 18:39 ] [ ذوالفقار ] [ ]
دخترک رو به من کرد و گفت:واقعا آقا؟!
 گفتم:ببخشید چی واقعا؟!
 گفت:واقعا شما بچه بسیجی ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد ؟
 گفتم:بله
 گفت: اگه آره، پس چرا پسرایی که از ما ها خوششون میاد از کنار ما که می گذرند محو ما میشن، ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید فقط سر پایین می اندازید و رد میشید!
 گفتم: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه!
 گفت:کمه؟ببخشید متوجه نمیشم؟

 گفتم: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا(س) باید زانو زد حقاکه سرپایین انداختن کمه.


موضوعات مرتبط: معرفتي، اجتماعي
[ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 ] [ 23:19 ] [ ذوالفقار ] [ ]

جریان چیه؟

چرا فاحشه هاخوشگل ترن؟!
چرا پسرای خانم باز جذاب ترن؟!
چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال ترن؟!
چرا با اونایی که دیگران رو مسخره می کنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟!
چرا اونایی که خیانت می کنن، تهمت میزنن، غیبت می کنن، دروغ میگن موفق ترن؟!
چرا همیشه بدا بهترن؟!
 انگــــار برای خوب بودن باید بد بود ...

این مطلبو الان یجایی دیدم ! دیگه کار به جایی رسیده که همه افسرده و عاصی شدن ! 

می گن هر مطلبی رو نباس نوشت ، نباس نشرش داد ! اما خب اگه هنوز درمون برا دردی باشه باس اون دردو فریاد کرد ...

امروز تو یه مطلبی از امام خامنه ای می خوندم یه شهر اسلامی باس جوری باشه که زندگی و رفت و امد برا آدمای فاسق و بد اندیش و مردم آزار ، سخت باشه !!! نه کسایی که پاک زندگی میکنن و دوست دارن از رو زمین خدا اونجوری که خدا دوست داره زندگی کنن و با عث آرامش همدیگه باشن !

اما خب دیگه برعکس شده روزگار .............. اما هنوز امیدی هست و باید کاری کرد ..... !!!

انشالله یروز میاد که چهره وحشی شهرامون از این زشتی در میاد و گنجیشکا جرات میکنن بهمون نزدیک بشن

اللهم عجل لویلک الفرج

 


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معصومين، اجتماعي
برچسب‌ها: شهر اسلامی امام خامنه ای
[ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 ] [ 16:33 ] [ ذوالفقار ] [ ]



حدیث قدسی:

هر که مرا طلب کند خواهد یافت

و هرکه مرا یافت عاشقم می شود

و هرکس عاشقم شد، عاشقش می شوم و هر که من عاشقش شوم

عاقبت او را شهید می کنم

و هرکه را شهید کردم خودم خونبهای او می شوم.

 


موضوعات مرتبط: معرفتي، امام زمان، اجتماعي
برچسب‌ها: خدا
[ چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 ] [ 15:3 ] [ ذوالفقار ] [ ]

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

سال تحویل با خانومم میریم حرم مولا .. بچه ها آرزو هاتونو جهت بدین اینوری.بیاد منم باشید تو دعاهاش قشنگتون... با آرزوی سالی سراسر موفقیت و پر از خدا و پر از قشنگی....الهی که از آسمون برا همتون طلا بباره! یه زندگی هدفمند و پر از اتفاقای شیرین رو براتون آرزو مندم ...


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، معصومين
برچسب‌ها: سال 92 سال عزت و شرافت ملی
[ چهارشنبه 30 اسفند1391 ] [ 13:8 ] [ ذوالفقار ] [ ]

توجه!!!

(نياز به تلخيص ندارد)

تعامل برادرانه و نقش آن در ارتقاء روابط سازماني

عبدالله عميدي

يکي از موضوعات مهم و دغدغه‌هاي اساسي در مديريت، مسئلۀ روابط انساني است؛ سازمان‌ها بر مبناي ساختاري شکل مي‌گيرند که معمولاً روابط بين اجزاي آنها داراي تعريف است، اگرچه اين تعريف مي‌تواند به کليات بسنده کرده باشد اما اصول حاکم براي برقراري ارتباط را مشخص مي‌کند.

با وجود قواعد و قوانين حاکم بر سازمان‌ها که روابط بين اجزا را مشخص مي‌کند، همواره موضوعي به‌نام "روابط و رابطه" بين زير مجموعه‌هاي يک سازمان و عناصر انساني آن، دغدغه‌اي اساسي است که بخشي از ظرفيت فکري و رفتاري مديران را به خود مشغول مي‌کند.

در اين جستار، کاري به بنيان‌هاي روان‌شناختي و جامعه‌شناختي که موجب نياز به رابطه و روابط مي‌شود نداريم که خود مقوله‌اي عميق و پر دامنه است، اما با راهي ميان‌بر قصد رسيدن به نقطه‌اي از "پيام" فطري و ديني داريم که مي‌تواند تسهيل کنندۀ شرايط براي ايجاد رابطه و روابطي عميق و کار ساز باشد- و در اين زمينه تجربه‌هاي قابل استناد و اتکايي نيز وجود دارد-.

انسان‌ها قبل از آنکه به قواعد و قوانين اجتماعي و ديني توجه نشان بدهند که با آنها به تنظيم زندگي خود بپردازند، با "فطرتِ" خويش مسايل را وجدان مي‌کنند و بر مبناي وجدان قايل به اين هستند که نيازمند قواعد و قوانيني براي استمرار زندگي‌اند.

در درک وجداني که با هدايت فطري صورت مي‌گيرد، روابط و رابطه‌ها جنبۀ بنيادين دارد، عميق و داراي استمرار معنا دار است، همچنين رنگ و طعم آن نيز اصيل و داراي خاصيت آرام‌بخش، آسايش دهنده، امنيت‌زا و لذت‌بخش است.

دين مسئول تشريح ظرفيت ديني فطرت انسان را بر عهده دارد، فطرت به صورت اجمالي حقيقت "تعهد" انسان با خدا را در ظرف وجود انسان شکل داده و دين آنرا بسط مي‌دهد.

انسان با فطرت خويش مي‌پذيرد و مي‌داند که به خداوند تعهد دارد"الَستُ بِرَبِکُم؟ قالوُا بَلي"، تعهد کرده است که بپذيرد پروردگارش خدواند باشد! پروردگار يعني "پرورش دهنده، راهبرنده، هدايت کننده" و خداوند نيز براي پرورش و راهبري و هدايت انسان انبياء و کتاب فرستاده است.

پس انسان در ظرفيت ذاتي خود داراي درک مهمي چون تعهد به خداست و اين درک در مفاهيم بنيادين –که برادري ديني، ايثار، عشق‌ورزي و محبت، گذشت، نجابت، جاودانگي و... نيز از اين نوع است- قابليت وجدان کردن دارد و خداوند براي به فعليت رساندن اين درک بنيادين از طريق انبياء و کتاب خود قواعد و قوانيني ارايه کرده که در تمام شئون زندگي و حيات او کارآمد است.

"اِنَمَاالمُؤمِنوُنَ اِخوَه..."(حجرات/10)، در اين آيه خداوند مؤمنان را برادر معرفي مي‌کند و برادران در آموزه‌هاي ديني اسلام نسبت به يکديگر داراي حقوق هستند.

حضرت آيت‌ الله‌العظمی ‌شاه‌آبادی رحمت‌الله‌عليه، برای قوام و دوام بخشی به جامعۀ دینی، تبیین معارف را لازم می‌داند و از بارزترین عناصر این مهم نیز مسئلۀ اخوت بر می‌شمرد.

اخوت که برقرار کنندۀ ارتباط قلبی و بنیادین در جامعه‌ بین افراد است را بر محور دین می‌داند و دین را بر پاکنندۀ چنین ارزشی می‌داند که می‌تواند اساس یک جامعۀ مقتدر و زندگي لذت بخش را بنیان نهد، در این خصوص به روایتی تصریح می‌کند که ما در اینجا به ذکر معنی آن اکتفا می‌کنیم و به نقل از حضرت علی‌علیه‌السلام می‌فرماید: «مسلمان برگردن برادرش "سی حق" دارد که جز با ادای آن یا عفو آن، برائت حاصل نمی‌کند.

1- لغزش و خطای او را ببخشد و ندیده بگیرد.

2- بر گریۀ او ترحم نماید.

3- زشتی‌های او را بپوشاند.

4- از لغزش او صرف نظر کند.

5- معذرت او را بپذیرد.

6- غیبت او را رد کند.

7- پیوسته او را نصیحت کند و خیر خواه او باشد.

8- دوستی خالص و مودّت او را حفظ کند.

9- ذمۀ او را رعایت کند.

10-در بیماری از او عیادت کند.

11- به جنازۀ  او حاضر شود.

12- دعوت او را اجابت کند.

13- هدیۀ او را بپذیرد.

14- صله و احسان او را تلافی کند.

15- نعمت او را شکرگزاری و قدردانی نماید.

16- یاری او را شکرگزاری و قدردانی نماید.

17- ناموس و همسر او را حفظ کند.

18- حاجت او را برآورد.

19- در رسیدن او به مطلوبش بکوشد.

20- هنگام عطسۀ او "الحمدالله رب‌العالمین" بگوید.

21- او را به گمشده‌اش راهنمایی کند.

22- سلام او را پاسخ دهد.

23- با خوش زبانی با او سخن بگوید.

24- انعام و احسان او را به نیکویی بپذیرد.

25- قسم او را تصدیق کند.

26- با دوستان او دوستی کند[با او دوستی کند] و با او دشمنی نکند.

27- او را یاری کند چه ظالم باشد و چه مظلوم؛ اما یاری او هنگامی که ظالم است به این است که او را از ظلمش باز دارد و هنگامی که مظلوم است به این است که او را به گرفتن حقش نصرت دهد.

28- او را وانگذارد و رها نکند و خوار و ذلیل نگرداند.

29- هرچه از خیرات و خوبی‌ها برای خودش دوست دارد برای او نیز دوست بدارد.

30- و هرچه برای خود (از شر) نمی‌پسندد برای او نیز نپسندد.

سپس امام علیه السلام فرمود: از رسول خدا شنیدم که می‌گفت هریک از شما که چیزی از این حقوق را ترک کند، روز قیامت از او مطالبه می‌شود تا ادا کند.

و شیخ انصاری رضوان‌الله تعالی فرمود: و معنی قضاء این حقوق نسبت به صاحبان آن از طرف کسی که باید ادا می‌کرده است، آن است که با او به گونه‌ای برخورد می‌شود، که محروم بماند از آنچه که برای کسی که این حقوق برادری را ادا نموده، فراهم گردیده است.» (حضرت آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی،1380، ص47-49)

اسلام این‌گونه زندگی انسانی را راهنمایی می‌کند، زندگی‌ای که بنیان آن الفت، مهربانی، دیگر خواهی و حرکتِ همگانی به سمت سعادت و کمال دنیوی و آخروی باشد.

برادری دینی در تجربۀ گرانقدر دهۀ شصت انقلاب اسلامي، برای ما سرمایۀ عظیمی است که با هدف به جریان در آوردن آن در زندگی آینده، باید به آن با نگاه علمی بپردازیم.

تجربۀ "دل‌افزاری" بودن حرکت همگانی به سمت اهداف انقلاب اسلامي که همانا تأمین کنندۀ نیازهای مادی و معنوی جامعه می‌باشد.

به عبارت دیگر این دل‌ها بود که بر ساختارها حکم رانی می‌کرد نه اوامر سلسه مراتبی غایب از مسایل و مشکلات، که خودبخود حاکمیت ساختار سخت را بر روابط برادرانۀ مبتنی بر معرفت دینی سوار می‌کند.

این تجربۀ گران به دست آمده را باید برای درمان دردهای آینده به جریان در آوریم، و اگر از همان خواستگاه وارد شویم محقق خواهد شد انشاءالله.

مدريت هر چقدر بر موضوع و مفهوم برادري تمرکز کند و ترويج و عميق سازي آن را در رفتار نشان دهد، توانمندي سازمان افزايش يافته و ميزان توفيق بالا مي‌رود و ناهماهنگي و نارسايي‌ها کاهش مي‌يابد.

راهبرد مديريت براي به هدف رسيدن يا کم کردن فاصله با آن، اگر برادري ديني باشد يقيناً با کمترين هزينۀ ريالي و زماني و کاهش چشم‌گير آسيب‌هاي مختلف و بدون معطلي و گرفت و گير‌هاي نامعقول محقق خواهد شد.

شيوه‌ يا تکنيک‌هاي شکل‌دهي به رفتار برادرانه در سازمان، نيازمند نگاه علمي به آموزه‌هاي ديني و روابط و رابطه‌هاي عيني دهۀ شصت انقلاب اسلامي است.

روابط و رابطه‌هايي که اوج عظمت آن در نهادهايي چون بسيج، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و جهاد سازندگي به ويژه در مقطع دفاع مقدس نمايان شد.

منابع:

1- قرآن مجيد

2- آیت‌الله‌العظمی شاه آبادی، محمد علی(1380)،شَذَرَاتُ المَعارف، تهران، ناشر ستاد بزرگداشت مقام عرفان و شهادت، چ اول.

 

 


موضوعات مرتبط: معرفتي، اجتماعي
برچسب‌ها: رفتار سازمانی عمیدی
[ دوشنبه 21 اسفند1391 ] [ 20:46 ] [ ذوالفقار ] [ ]
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي
[ سه شنبه 15 اسفند1391 ] [ 21:37 ] [ ذوالفقار ] [ ]
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...! وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...
موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات، اجتماعي
برچسب‌ها: خدا
[ شنبه 12 اسفند1391 ] [ 19:6 ] [ ذوالفقار ] [ ]

خدای متعال به حضرت داود (علیه السّلام) فرمود : ای داود،

اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان، مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند ،

بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بندبند وجودشان از محبّت من از هم می گسست.


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 5 اسفند1391 ] [ 11:21 ] [ ذوالفقار ] [ ]
یه ایدئولوژی معروف که میگه هر یکی یک نمیشه... گاهی اوقات یک یک تنها بی نهایت میتونه تاثیرگذار باشه 

(برگرفته از فرمایشات ع ص)

----------------------



یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.


چند سال بعد گذشت تا اینکه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است که هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یکدیگر عشق بورزیم ...

 


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، اجتماعي
[ دوشنبه 23 بهمن1391 ] [ 15:14 ] [ ذوالفقار ] [ ]
مروز جریان ظلم در دنیا، حقیقتاً یک جریان بى‌سابقه است. امروز این قدرته‌اى بزرگ با وسایل تبلیغاتىِ همه‌گیر و با امکاناتى که حق را به صورت باطل و باطل را به صورت حق جلوه مى‌دهد، در دنیا مسلطند؛ قدرتهایى که براى ارزشهاى انسانى و الهى ذره‌اى ارزش قائل نیستند و به آن اعتنایى ندارند؛ چه کسى مى‌خواهد در مقابل اینها بایستد و مطلب حق را بیان کند؟ ببینید امروز در دنیا چه مى‌کنند و چه‌قدر ملتها - بخصوص ملتهاى مسلمان - مظلوم واقع مى‌شوند؛ آن وقت آقایان مى‌نشینند و دم از طرفدارى از حقوق بشر مى‌زنند و شرم هم نمى‌کنند! این وضع مردم مظلوم فلسطین است با آن فشارهایى که حکومت غاصب صهیونیستى بر آنها وارد مى‌کند؛ که در خانه‌ خودشان هم نمى‌توانند به راحتى زندگى کنند و آزادانه رفت و آمد نمایند. این وضع مردم لبنان است؛ این وضع مسلمانان کشمیر است؛ این وضع مسلمانان مستضعف بیچاره‌ میانمارى است که دهها هزار نفر از آنها امروز با بدترین وضع در بنگلادش زندگى مى‌کنند. نمایندگان ما به آنجا رفتند و آمدند و خبرهایى به ما دادند که واقعاً خواب از چشم انسان مى‌پرد!(*)

چه‌قدر امروز دنیا نسبت به حقوق بشر - به معناى واقعى - بى‌اعتناست! مگر در دنیا صدایى از کسى بلند شد؟! یک مشت چکمه‌پوش دهها هزار مسلمان میانمارى را با فجیع‌ترین وضع از خانه‌ى خودشان بیرون کردند؛ بچه‌ها و زنان و مردانشان را کشتند؛ اموالشان را غارت کردند؛ هر کس توانسته جان خودش را بردارد، فرار کرده؛ در دنیا هم کسى به کسى نیست؛ نه سازمان ملل حرفى مى‌زند، نه کمیته‌ى حقوق بشر فریادى مى‌کشد، نه صلیب سرخ جهانى احساس مسؤولیتى مى‌کند، نه این کنفرانس‌ها و مؤسسه‌هاى دروغىِ دفاع از حقوق بشر و دفاع از صلح و غیره حرفى مى‌زنند؛ کأنه اینها انسان نیستند! این، دشمنى دنیا را با اسلام و مفاهیم و ارزشهاى اسلامى نشان مى‌دهد؛ این نشان مى‌دهد که چه‌قدر نسبت به انسان بى‌اهتمام و بى‌اعتنایند و آنچه که درباره‌ حقوق بشر و این‌گونه تعبیرات مى‌گویند، حربه‌اى سیاسى است؛ براى این‌که کسى را در جایى بکوبند؛ کسى را بزرگ کنند؛ دولتى را تضعیف کنند و مردمى را از صحنه خارج نمایند.

متأسفانه این حرف‌ها به گوش افکار عمومى اروپا و امریکا نمى‌رسد تا بفهمند که زمامدارانشان در دنیا چه دارند مى‌کنند. مردم ما این حقایق را مى‌دانند؛ مى‌دانند که اینها در بیان ادعاهاى بشردوستانه و طرفدارى از حقوق بشر، چه‌قدر دروغگو هستند. آن ساده‌لوح‌هایى که به این حرفها دل خوش کرده‌اند، آنها باید این مطالب را بشنوند. اگر اینها طرفدار حقوق بشر بودند، در مقابل شهادت این شهید عزیز - مرحوم سیّدعباس موسوى - که همراه با زن و بچه‌اش توسط موشک اسرائیلی‌ها در داخل خاک لبنان به شهادت رسید، یک کلمه اعتراض مى‌کردند؛ اما اعتراضى نکردند! بعضی‌ها آن‌قدر بى‌شرمى بخرج دادند که حتّى این حرکت را تأیید کردند! این‌ها تجاوز اسرائیل به لبنان را محکوم نمى‌کنند؛ تجاوز اسرائیل به مردم مسلمان صاحب فلسطین را محکوم نمى‌کنند؛ قضایاى کشمیر را به زبان نمى‌آورند؛ مسائل مسلمانان میانمارى را اصلاً بکلى کأن‌لم‌یکن فرض مى‌کنند؛ چرا؟! مگر جرم اینها چیست؟! جرم اینها این است که مسلمانند. آنها با اسلام دشمنند و از اسلام مى‌ترسند.


موضوعات مرتبط: معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 31 تیر1391 ] [ 20:2 ] [ ذوالفقار ] [ ]
بازخوانی پیام امام خمینی (ره) به مناسب سالگرد کشتار حجاج و قبول قطعنامه 598 (28)

من به صراحت می‌گویم ملی گراها اگر بودند، به راحتی در مشکلات و سختیها و تنگناها دست ذلت و سازش به طرف دشمنان دراز می‌کردند؛ و برای اینکه خود را از فشارهای روزمره سیاسی برهانند، همه کاسه‌های صبر و مقاومت را یکجا می‌شکستند و به همه میثاقها و تعهدات ملی و میهنی ادعایی خود پشت پا می‌زدند. کسی تصور نکند که ما راه سازش با جهانخواران را نمی‌دانیم. ولی هیهات که خادمان اسلام به ملت خود خیانت کنند!

آن چیزی که در سرنوشت روحانیت واقعی نیست سازش و تسلیم شدن در برابر کفر و شرک است. که اگر بندبند استخوانهایمان را جدا سازند، اگر سرمان را بالای‌دار برند، اگر زنده زنده در شعله‌های آتشمان بسوزانند، اگر زن و فرزندان و هستی‌مان را در جلوی دیدگانمان به اسارت و غارت برند هرگز امان نامه کفر و شرک را امضا نمی‌کنیم.


موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 31 تیر1391 ] [ 19:50 ] [ ذوالفقار ] [ ]
جوان رزمنده ی را در جبهه دیدم ، بهش گفتم : دیر آمدی، گفت: کنکور شرکت کرده بودم یک کمی دیر شد، همین جوری که گفت کنکور شرکت کرده بودم یک کمی دیر شد، فکر کردم خب قبول نشده ، که بلند شده برگشت به جبهه، گفتم قبول نشدی؟ گفت چرا قبول شدم. همچین گفت قبول شدم، گفتم خب حتماً یک رشته‌ای قبول شده که نمی‌ارزیده برود دانشگاه، حالا دیگر آمده جبهه بجنگد و ببیند به شهادت می‌رسد یا نه؟ گفتم چه رشته‌ای قبول شدی؟ گفت پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم.

با تعجب گفتم خب این را که این جوری نمی‌گویند که، گفتم پزشکی دانشگاه تهران قبول شدی خب چرا نرفتی؟ گفت آخِ من اصلاً دانشگاه نمی‌خواستم بروم، این را شرکت کردم برای مامانم اینها، چون میدانم تو این عملیات من شهید می‌شوم، بعد بعضی از فامیل‌هایمان هستند زیاد موافق با شهادت و اینها نیستند، آنها بچه‌هایشان دیپلم هم نتوانستند بگیرند، بعد دوست دارم بعد از من مادرم سرش را بالا بگیرد کنار جنازه من بگوید: بچه من رفت به شهادت رسید در حالی که پزشکی دانشگاه تهران هم قبول شده بود.

جوان رزمنده در عملیات در این وضعیت رفت به شهادت رسید. ببین این رزمنده دنیا را بازی گرفته، جدّی نگرفته. مگر حالا کنکور چه کار می‌کند مگر؟ آن وقت رفقا لحظه‌ای که ما از بازی در می‌آییم در دنیا کِی هاست؟ مثال بزنم. وقت نماز، وقت روضه اباعبدالله الحسین، وقت‌هایی که می‌گذاریم برای زیارت حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع)، وقت‌هایی که، یا آن لحظه‌هایی که، یا آن قسمت‌هایی که از روحِ ما هست و به خاطر خدا به خاطر رضای خداوند متعال داریم یک حرکتی انجام می‌دهیم، آنها دیگر جزو بازی نیست، آنها بخش جدّی قصه است، آنها بازی نیست. کارهایی که انجام می‌دهیم بازی است، اما برای چه کسی داریم این کار را انجام می‌دهیم این دیگر از بازی خارجش کردیم. چه می‌شود که آدم برایش نماز یک دفعه‌ای فوق العاده جدّی می‌شود؟ باید بقیه دنیا را آدم اول بازی تلقی بکند. وقتی که رفت سر نماز بگوید حالا آن لحظه جدّی زندگی من است.(سال 1386)
http://yaali.blog.ir/

موضوعات مرتبط: معرفتي، معنويات و پزشكي، اجتماعي
[ سه شنبه 27 تیر1391 ] [ 19:20 ] [ ذوالفقار ] [ ]


برای پیشگیری از تبرج دختران چه باید کرد؟

اگر یک دختری را پدر بهش احترام کرد، پس‌فردا زندگی خانوادگی‌شان هم زندگی بسیار زیبایی خواهد بود، دختری که سرشار از محبّت است، حالا چهارتا خطای شوهرش را هم با اغماض برخورد می‌کند، می‌گوید: عیبی ندارد.
دختر خانم! شما چقدر بزرگوار هستید، این مرد بدی می‌کند، شما با لبخند و بزرگواری برخورد می‌کنی. این دختر محبّت چشیده است، گرسنه نیست، سیراب است، لبریز است. ببین چه آثاری دارد. دختر محبّت چشیده، دنبال جلب علاقۀ دیگران نیست، آدم الان می‌بیند دختران بعضاً دبیرستانی، بعضی از دخترهای دبیرستانی، بعضاً تبرّج می‌کنند. حالا کسی هم بهشان ممکن است نگاه نکند ها! خودنمائی می‌کنند، اصرار دارند درخیابان، دیگران بهشان توجّه کنند. پدر و مادرها! شما چکار دارید می‌کنید؟ نصیحت فایده ندارد، محبّت کنید به دخترانتان.
البته یک راز دیگری را هم من باید اینجا عرض بکنم و آن راز این است که بعضی وقت‌ها ممکن است شما بفرمائید، که پدری هست به دخترش محبّت می‌کند، ولی این دختر، دست از تبرّج برنمی‌دارد، دست از بدحجابی یعنی خودنمائی یعنی دست از جلب توجّه دیگران، خراب کردن خانواده‌های دیگران برنمی‌دارد. با اینکه پدرش به او محبّت دارد، امّا آثار تربیتی خوبی روی این دختر نداشته، اینجا چکار باید کرد؟ اینجا من آن راز را باید عرض کن خدمت سروران خودم.
شرط اینکه محبّت پدر روی دختر خیلی مؤثر باشد این است که پدر در خانه، سالار باشد. اگر پدر در خانه ذلیل شده و کتک‌خور خانم باشد، این پدر، محبت به دختر بکند اثر ندارد. بله. دختر دوست دارد یک کوهی پشت سرش باشد، پر از مهربانی، پر از چشمه‌‌سار عاطفه، ولی یک کوه. مرد باید در خانه مگر سالار باشد؟ بله، یک سالار مهربان. نه یک سالار ظالم.
و شما تصوّر بفرمائید اگر دختران محبّت کافی نبینند، بنا بشود این محبّت را در خیابان‌ها پیدا کنند. دیگر باید فاتحۀ صلاح و اخلاق و ایمان را در جامعه بخوانی، به همین سادگی، به همین سادگی. نیروی انتظامی، بخش‌های اجتماعی‌شان باید چکار کنند؟ باید بگویند که ما فساد را در جامعه ریشه‌کن کنیم!؟ ناامنی را از بین ببریم!؟ چکار کنیم!؟

http://yaali.blog.ir


موضوعات مرتبط: معرفتي، معنويات و پزشكي، اجتماعي
[ سه شنبه 27 تیر1391 ] [ 12:58 ] [ ذوالفقار ] [ ]

می دونــــ ــــی ....!!
تا نـچشند ،
نمیـــفهمند...
چـــــ ـــادر یک تکه پارچه نیست...
چادر انتخاب خداست برای زن و انتخاب زن برای خدا !!
چادرت ارزش است ، باور کن و با افتخار سرت کن...

به مناسبت روز عفاف و حجاب

نویسنده: بصیرت عشق


موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، مناسبت ها، معصومين، اجتماعي
[ پنجشنبه 22 تیر1391 ] [ 10:49 ] [ ذوالفقار ] [ ]

باورم نمیشه ... بعد این همه حسرت و آرزو ، خداوند مث همیشه منو شرمنده محبتش کرده...امشب به امید خدا بدعای اهل بیت ، زیر گنبد علی بن موسی الرضا  ،شروع زندگی 2 نفره مون.


خیلی دعام کنین! قلبم نا منظم میزنه!دعا کنین برامون.دعا کنین همیشه زیر سایه اهل بیت باشیم، دعا کنین عاقبتمون خیر باشه ، زندگی 2 دنیامون تا ابد ولایی ،زهرایی، زیر پرچم حسین بشه و باشه ، دعامون کنین از عشق علی و زهرا نصیبمون بشه.....

امشب اذان مغرب،شب میلاد ابالفضل العباس حرم عشقم ،بزرگترین اتفاق زندگی کوچیک من ...

بیاد هم....


موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، معنويات و پزشكي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 3 تیر1391 ] [ 16:45 ] [ ذوالفقار ] [ ]

بچه ها کیا دوس دارن خودشون و اطرافیانشون مهربون بشن ؟؟؟ !!! 

یسری تئوری های روانشناسی و جامعه شناسی میگه : ... باس سختی بکشین ... اگر دوست دارین بگین تا لینک بدم... یه فایل صوتی

چون خیلی مهربونین و خیلی دوستون دارم اینم لینک دانلودش

برای دانلود کلیک کنین


موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، معنويات و پزشكي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ جمعه 26 خرداد1391 ] [ 21:16 ] [ ذوالفقار ] [ ]

خدای متعال به یکی از انبیاء بنی اسرائیل وحی کرد: به بندگان گنهکارم بگو عهدی را که با من بسته اند فراموش نکنند.
پیامبر فرمود: بندگان گنهکار کدام عهد با تو بسته اند؟

خداوند فرمود: اینکه در نیمه شب برخیزند، از سوز دل یک یا الله بگویند و دوباره بیارامند، تا با همین یک یا الله که از عمق جان گفته اند بیامرزمشان.


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ جمعه 19 خرداد1391 ] [ 15:21 ] [ ذوالفقار ] [ ]

حاج آقا قرائتی تعریف می‏كرد: در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.


کودک و نماز خوان

نوشت که ستاد اقامه نماز، شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است كه:

در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم: نماز نخواندم، گفت: خوب باید بخوانی، اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفت: برویم به راننده بگوییم نگه‌دار. پدر گفت: راننده كه بخاطر یک دختر بچه نگه نمی‌دارد، گفتم: التماسش می‌کنیم. گفت: نگه نمی‌دارد. گفتم: تو به او بگو. گفت: گفتم كه نگه نمی‌دارد، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، اما دختر گفت: پدر، امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم.

می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد. زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون. دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو. شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت. قرآن یک آیه دارد می‌گوید: کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/96 یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم.

لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

شاگرد شوفر نگاه کرد و دید كه دختربچه وسط اتوبوس نشسته و دارد وضو می‌گیرد، پرسید: دختر چه می‌کنی؟ گفت: آقا من وضو می‌گیرم، ولی سعی می‌کنم آب به كف اتوبوس نچکد. بعدش هم می‌خواهم روی صندلی، نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک كمی نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت: عباس آقا، ببین این دختر بچه دارد وضو می‌گیرد.

راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید، در آینه هم دختر را می‌دید. مدام جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید. مهر دختر در دل راننده هم نشست. راننده گفت: دختر عزیزم، می‌خواهی نماز بخوانی؟ صبر كن، من می‌ایستم. ماشین را کشید کنار جاده و گفت: نمازت را بخوان دخترم، آفرین.

چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی: وایسا، گوش نمی‏دهد. او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، اما برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.

دختر می‌گفت: وقتی اتوبوس ایستاد، من پیاده شدم و شروع کردم به نماز خواندن. یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاهش کردند. یكی گفت: من هم نخواندم، دیگری گفت: من هم نخواندم.شخص دیگری هم گفت: ببینید چه دختر باهمتی است، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت، حجت است. خواهند گفت: این دختر اراده کرد، ماشین ایستاد. یکی یکی آنهایی هم که نماز نخوانده بودند، ایستادند به نماز. دختر می‏گفت: یک مرتبه دیدم پشت سرم یک عده دارند نماز می‌خوانند. می‏گفت: شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم، لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

برگرفته از : http://montzer2012.blogfa.com/post-235.aspx


موضوعات مرتبط: معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ دوشنبه 8 خرداد1391 ] [ 10:32 ] [ ذوالفقار ] [ ]
همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام،
من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم،
می بینم،

من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت، همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را، تنها تو بدان!
تو بیا، تو بمان با من، تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر، تو ببند!
تو بخواه، پاسخ چلچله ها را، تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

                                                                                        "فریدون مشیری"


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، معصومين، اجتماعي
برچسب‌ها: عشقم
[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 22:28 ] [ ذوالفقار ] [ ]

روزگارم عالیست...

تکه جایی دارم،...

خرده حرفی،سر سوزن حقی !...

همسری دارم ، سبز تر از برگ درخت... 

دوستاني ، بهتر از آب روان...

و خدایی که وچودم ازو پر شده است.......


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، اجتماعي
[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 22:25 ] [ ذوالفقار ] [ ]

تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند.چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند.خون به چشمان شقایق کردند!

تو کجایی سهراب؟ ...که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن !

وای سهراب دلم را کشتند...




موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، ادبيات، امام زمان، اجتماعي
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 11:34 ] [ ذوالفقار ] [ ]

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد .....
گاه اگر می رویند .... قارچ های غربت ؟


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، اجتماعي
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 10:36 ] [ ذوالفقار ] [ ]

بعد عمری رگ خواب دلت افتاده به دست

ها!نیاورده دلت را دل من ساده به دست

آه اینگونه خدا خواست که شاعر بشوم

عشق تو دادشبی بر سر سجاده به دست

نه هوس بود که دنبال تو افتاد دلم

نه سرابی است که آورده از آن جاده به دست

من خراب دل تو بودم واما دل تو

در نیاورد سر از کار من باده به دست

بی تو اینگونه به یاد تو غزل میگویم

با تو در شعر چه حسی که دلم داده به دست

(چاره ای نیست دچارم کن وبر باد بده)!

تا بگیرم همه ی جان خود آماده به دست

یا ابالفضل تولد مادرتون مبارک :X



موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 13:34 ] [ ذوالفقار ] [ ]
این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که رفت پیش امام صادق علیه السلام....
گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم.....
حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد.....
رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت.....
حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟.....خب پسرت برمی گردد دیگر.....
رفت اما از پسرش خبری نشد..... برگشت ؛
 آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟......
دیگر طاقت نیاورد....گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟......نمی توانم صبر کنم.....به خدا طاقتم تمام شده.....
حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته........
رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته..... آمد پیش امام صادق گفت آقا جریان چیست؟نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟.......
آقا فرموده بود به من وحی نازل نشده اما عند فناءالصبر یأتی الفرج...... صبر که تمام بشود فرج می آید.....‏
***
این روزها روضه که می روی یک بار هم به خودت بگو هی فلانی چه طاقتی داری تو....‏ و دعا کن برای دل آن مادری که هنوز پسرش برنگشته......‏


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 13:24 ] [ ذوالفقار ] [ ]


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من


منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم


تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان


رهایت من نخواهم کرد


رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود


تو غیر از من چه میجویی؟


تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
 تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم


تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی،

میهمانم کن


که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم


طلب کن خالق خود را.  بجو مارا،  تو خواهی یافت


که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که


وصل عاشق و معشوق هم،  آهسته میگویم، خدایی،


عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان

دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت


وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم


مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟


هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از

درگهم راندم؟


که میترساندت از من؟  رها کن آن خدای دور


آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.


 
 این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن

مرابا قطره اشکی


به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات

کاری ندارم


لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم


غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری

؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است


قسم بر عاشقان پاک با ایمان


قسم بر اسبهای خسته در میدان


تو را در بهترین اوقات آوردم
 
 قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور


قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم
کرد


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو


تمام گامهای مانده اش با من


تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد



موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، اجتماعي
برچسب‌ها: عشقم, خدا
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 17:23 ] [ ذوالفقار ] [ ]

گویند خدا در بلندی هاست اما اگر به فراز کاج ها نظر کنی او را نخواهی دید

 و اگر ژرفای کوه ها را بکاوی. او را در زر و سیم نخواهی یافت

 اگر چه نور او از هر چه شکوهمند و زیباست می درخشد

چقدر او خوب و مهربان ست که زمین را بر چهره افکنده و خود را چون رازی که به خاطر عشق پنهان می کنند در پرده نگاه داشته ست

اما من همچنان احساس می کنم که آغوش گرم او از جمله آفریدگان به هر جا و در هر چه به چشم و گوش می آید به سوی من گشاده ست

 چنانکه گویی مادر مهربانم نیمه شب لبهایش را بر پلک های بسته ی چشم من می نهد مرا نیمه بیدار می کند و می گوید

 >>> نازنین، حدس بزن چه کسی تو را در تاریکی بوسیده ست.


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 14:44 ] [ ذوالفقار ] [ ]

چه زخم‌هایی که دیگران نمی‌بینند و نمی‌فهمند و فقط حرف می‌زنند...

که اگر فریاد بزنم،تو !

که اگر اشتباهی کنم، !

 گناهی اگر، !

 پشتِ درهای بسته‌ی دل‌هامان، !

 اگر بخواهمت، !

 و همیشه و همیشه عـزیزی...#عـزیزی...عـزیزی!........


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي
برچسب‌ها: خدا
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 14:42 ] [ ذوالفقار ] [ ]
  • کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
  • اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
  • و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند…
  • کم کم یاد میگیری ... که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
  • باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد…
  • یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم باشی پای هر خداحافظی
  • یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی 

  • موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    برچسب‌ها: عاشقانه
    [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 10:20 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    مامان! یه سوال بپرسم؟

    زن كتابچه سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت : بپرس عزيزم .

    - مامان خدا زرده ؟!!

    زن سر جلو برد: چطور؟!

    - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده !

    - خوب تو بهش چي گفتي؟

    - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده !!!

    مكثي كرد: مامان، خدا سفيده؟ مگه نه؟

    زن، چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد...

    چشم باز كرد و گفت: نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

    دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، يه نقطه سفيد پيدا ميشه...

    زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ... !!!
    موضوعات مرتبط: معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    برچسب‌ها: خدا
    [ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 10:43 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
     صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
     محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
     سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
     شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.


    موضوعات مرتبط: معرفتي، اجتماعي
    برچسب‌ها: سکس sex
    [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 11:39 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    یکی یجایی پرسید...

    --توی اردوی راهیان نور چیکار میکنن

    >منم قشنگ نوشتم این چند خطو به نظرم...یادش بخیر،خدایا شکر بابت اون ایام....

    -- میشه بیشتر توضیح بدی ذولفقار...وجدان قلقکم میده..میخوام بیشتر بدونم

    >طبیعتش که خیلی قشنگه و خاصه به کنار

    یه کتاب تاریخه.یا شایدم یه رمان.یاااااااا یه شاهنامه...
    هر صفحشو که ورق میزنی توش پر قشنگیه
    جالب اینجاست که کاملا واقیه
    خیلی عاشقونست
    تهش یجوری میشی
    یه حس افتخار ملی...یه حس اعتماد و یه پشت گررررررم از جنس خدا
    و البته یه حس غمین...از جنس به خود امدن
    تهش که داری بر میگرذی تا چند وقت دلتنگ اونجاهایی
    من قسم میخورم که طبیعت اونجا زندست
    و اون ثانیه هایی که شاید از جنس زمان نباشند داری در مسیر زندگی پر میکشی
    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 22:17 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    "امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم .

    یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید .هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....

    منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....

    دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم . ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ... 

    اومد جلو و با ترس گفت :


    آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره.......  
    دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟ حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
    کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
    اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!! "

    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، معنويات و پزشكي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    برچسب‌ها: تحول سال نو مهربانی خداااا
    [ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 12:14 ] [ ذوالفقار ] [ ]

     

    کاش یادت نرود
    روی این نقطه پر رنگ زمین
    بین بی باوری آدم ها
    یک نفر میخواهد
    که تو خندان باشی
    نکند کنج هیاهوی زمان غم بخوری؟!

    بیاد بچه های سرطانی در ایام عید باشیم... آنهارا فراموش نکنیم


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، معنويات و پزشكي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    برچسب‌ها: خدا
    [ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 21:48 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    در اهمیت شرکت در انتخابات این روزها زیاد شنیده اید...

    بی شک آنانکه از اوضاع کنونی اجتماع و اوضاع داخلی و التهاب دنیای خارجی با خبرند ،از تاثیر یک رای این مردم با خبرند .

    واینجا باید گریزی زد به سخنان بزرگانی چون عین .صاد که میفرمودند یک+یک همیشه دو نمی شود ، و گاهی اوقات یک+یک ، یک میلیون،یک میلیلارد و یا بی نهایت اثر گذار است....

    این را استاد برای کسانی می فرمودند که تعالی و رشد پیدا کرده اند و این چنین بقول سهراب همه ذرات وجودشان متبلور شده است.

    - اما جالب اینجاست که در ایام جاری یک یک افراد این ملت چنان  متعالی می شوند که جوهر مهر انگشتشان رنگ حیات می شود یر تمام عالمیان درگوشه و کنار این کره و خاکی!

    - و البته رنگ امید بر  فرش آسمانیان که ایرانیانند جلودار حرکت دین الهی و فراهم کنندگان مقدمات ظهور  منجی موعود.

    از همه این ها که بگذریم  عده ای جنایات   مستکبرین را فراموش کرده اند و گوش به نصیحت کسانی داده اند که خون پدرانشان را ریخته اند که هیچ ،جاگزین شرابشان کرده اند و دیریست که تشنه جامی دگرند.

    هرچند که دنیا را به خون کشیده اند اما خون فرزندان خمینی طعم دگری دارد...

    مردم را در تنگنا قرار داده اند که نارضایتی از حکومت را پرچم بی دادشان کنند و دلسوزانه برای کمک به مردم ایران و نجاتشان ،بمب های جدیدشان را بر بام های ایرانیان آزمایش کنند و  ایران 30 سال پیشی دگر یا عراق و افغانستان و لیبی و .... دیگری  رها یافته از ظلم و ستم و غرق در آزادی درست کنند.

    عوامل داخلی شان نیزامثال و... آنلاین و شرکا  نرم و گهی بر نعل زنان و گهی بر تخته زنان اینگونه تحلیل کرده اند که ما کل نظام را دوست داریم ولی به وجود کل آن اعتراض داریم و... توصیه میکنیم که فعلا در انتخابات شرکت نکنید و در آینده که اوضاع بهتر شد دوباره برای تقویت نظام فکر تازه ای خواهیم کرد...

    و ایجاست که می گن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد :)  انگیزه خودمو میگم... 1000 برابر شده

    جدنی حس میکنم مشتم این دفه بزرگتر شده... یه مشت به نمایندگی از همه مظلومین عالم....

    بریده هایی از عین مطالب منتشر شده...

    ۱) من شرکت در انتخابات را تبلیغ نمی‌کنم. اگر چه شاید نوشتن این پست خودش نوعی تبلیغ شرکت در انتخابات باشد. 



    ۲) انتخابات را موضوع چندان مهمی نمی‌بینم. انتخابات را روزی برای تعیین سرنوشت ملت نمی‌بینم، بلکه بیشتر روزی برای خوانش چیدمان قدرت در جامعه می‌بینم. در واقع انتخابات پیش از آن‌که چیزی را تعیین کند، بیشتر چیزی را می‌خواند. نگاهم جبرگرایانه است؟ تا حدی شاید، اما به هر حال نمی‌توانم بر این نکته تاکید نکنم که انتخابات قرار نیست منجر به تغییر ساختار در سیستم سیاسی کشور شود. در نتیجه اهمیت روز انتخابات را بیشتر از روزها و ماه‌های منجر به انتخابات نمی‌بینم.



    ۳) قبلا توضیح داده‌ام که در شرایط عادی روی‌کرد ما نسبت به ساخت سیاسی موجود می‌تواند یکی از این حالت‌ها باشد (۱) حمایت و طرف‌داری بدون نقد جدی، (۲) ضدیت و رویکرد براندازانه، (۳) انفعال و بی‌تفاوتی و یا (۴) حمایت کلی اما داشتن نقد جدی و نشان دادم که چطور در شرایط رادیکالیزه عرصه برای گزینه (۴) کاهش می‌یابد...

    (۵) من نمی‌توانم منفعل یا بی‌تفاوت باشم. این به خصوصیت‌های شخصی من باز می‌گردد که خواه ناخواه دغدغه‌‌اش را دارم....از آن طرف اگر چه ذاتا آدمی هستم شکاک و حتی شاید بدبین، اما نسبت به تحولات اجتماعی و سیاسی در ایران که در نتیجه کنش فردی من (و ما) ایجاد شود دلسرد نیستم، پس منفعل هم نمی‌توانم باشم. :D


    (۶) حالا که شرایط رادیکالیزه شده و باید انتخاب کنم و در عین حال نمی‌توانم منفعل یا بی‌تفاوت باشم تنها چاره‌ام این است که بین «حمایت از نظام» و یا «براندازی نظام» یکی را انتخاب کنم. به دلایل مختلف من گزینه «حمایت از نظام» را انتخاب می‌کنم. اولا که من فکر می‌کنم نظام سیاسی در ایران علی‌رغم آسیب‌های جدی‌ای که به مشروعیت آن وارد شده است، هنوز مشروعیت سیاسی و حقوقی دارد. ثانیا این‌که شرایط ایران را بسیار خاص می‌بینم و زهر تحریم‌ها و خطر جنگ را به گونه‌ای می‌بینم که سرنوشت بخش بزرگی از مردم ایران را به سرنوشت ساخت سیاسی (یا همان نظام) گره زده است و از آن‌جا که طرفدار نظریه «کمترین عارضه و خطر برای عموم مردم» هستم باز هم به انتخاب گزینه «حمایت از نظام» متمایل می‌شوم.


    (۷) اگر من حامی نظام هستم (و منفعل هم نیستم) پس برای من چاره‌ای نمی‌ماند جز آن‌که در راستای تقویت نظام (دست کم به معنای کلی آن و نه لزوما تقویت قسمت‌های قابل نقد آن) حرکت کنم. من فکر می‌کنم حضور مردم در انتخابات به افزایش مشروعیت آسیب دیده نظام کمک می‌کند و در نتیجه ارکان آن‌را تقویت می‌کند. به اعتقاد من نظام تقویت شده بهتر می‌تواند ثبات و پایداری و امنیت را در کشور فراهم کند و به صورت کلی بهتر می‌تواند از بحران‌های جدی تحریم یا تهدید عبور کند.


    (۸) پس آیا من وجود زندانیان سیاسی، حجاب اجباری و اقتدارگرایی در عرصه سیاسی و اجتماعی، ارتجاع فرهنگی، فساد اداری، نخبه گریزی و ضعف مدیریت را در لایه‌های مختلف نظام فراموش کرده‌ام؟ خیر. 

    شما چه تصمیمی می‌گیرید؟ ییشنهاد می‌کنم شما هم از خودتان این سوال‌ها را بپرسید و ببینید موضع شما چیست. به هر حال این حق شماست که به هر نتیجه‌ای که می‌خواهید برسید و تصمیم به مشارکت یا تحریم انتخابات یا «انتخابات» بگیرید. شاید گزینه نهایی فقط دو حالت باشد (رای بدهید یا ندهید) اما مسیرهای بسیار متنوعی برای رسیدن به این یا آن گزینه وجود دارد. ممکن است شما منفعل یا بی‌تفاوت باشید و رای ندهید یا بدهید. ممکن است شما مخالف نظام باشید، اما به دلایل دیگر حاضر شوید در انتخابات شرکت کنید.

    .....

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

    حقيقتاً انتخابات، سيلى به چهره‌ى دشمنان اين ملت است. آنچه مهم است، اين است كه مردم حضور پيدا كنند؛ البته اين هم مهم است كه به نامزدهاى صالح رأى بدهند. هر دو مهم است، ليكن حضور در درجه‌ى اول است.

    **********                                    ***********                       *************

     امثال ما افرادى كه پا به سن گذاشته‌ايم و پيرمرد شده‌ايم، لذت ما از ديدن اينها، يك لذت قلبى است؛ اما جوانها علاوه‌ى بر اين احتظاظ روحى و قلبى، درس ميگيرند، الگو ميگيرند. و شهداى ما زنده‌اند؛ همچنان كه خداى متعال خبر داده است: «و لا تحسبنّ الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربّهم يرزقون»؛(1) پيش خداى متعالند، زنده هستند، مشرف بر اين عالَمند، حوادث را مى‌بينند، سرنوشتها را مى‌بينند، اعمال من و شما را مى‌بينند. آن وقتى كه پاى ما به سنگى بخورد، آن وقتى كه نتوانيم خودمان را درست هدايت كنيم، اداره كنيم، زمين بخوريم، آنها نگران ميشوند.

     آن وقتى كه ميفهميم، مى‌بينيم، محكم قدم برميداريم، راه را مستقيم حركت ميكنيم، به هدف نزديك ميشويم، آنها خوشحال ميشوند. آن وقتى كه ملت ايران در يك عرصه‌اى پيروز ميشود، آن ارواح طيبه به احتظاظ در مى‌آيند.

    آن وقتى كه خداى نكرده بر اثر غفلت ما، كوتاهى ما، ملت عقب بماند، مشكل اساسى و عمومى پيدا كند، آنها نگران ميشوند. و من به شما عرض كنم؛ در اين دورانى كه اكنون ما زندگى ميكنيم، دشمن در مقابل ما اين جبهه‌ى وسيع را به وجود آورده است و پى‌درپى شكست خورده است، حدس انسان اين است كه شهداى عزيز ما در حال احتظاظند، شادمانند، خرسندند. يك ملت با اين هماهنگى، با اين شكوه، با وجود اين همه سختى در راه، در حركت، با وجود اين همه دشمنى‌هاى خباثت‌آلود و عنادآميز، باز وقتى اينجور محكم حركت ميكند، گامها را محكم برميدارد، به سمت هدف پيش ميرود، آنها خوشحال ميشوند؛ روح مطهر امام خوشحال ميشود، ارواح طيبه‌ى شهدا خوشحال ميشوند. نه اينكه بخواهيم صحنه را برخلاف واقع تصوير كنيم؛ عين واقعيت همين است كه عرض كردم.

     



    **********                                    ***********                       *************

    امروز دنياى زر و زور و استكبار و همه‌ى زورگوها، همه‌ى خبيثها، همه‌ى كسانى كه دستشان تا مرفق در خون ملتهاست، همه‌ى آنهائى كه به ملتهاشان دروغ ميگويند، همه‌ى آنهائى كه براى جيب خودشان حاضرند جيب ملتها را خالى كنند، همه‌ى اينها در مقابل جمهورى اسلامى صف كشيده‌اند و يك جبهه تشكيل داده‌اند. براى اينكه چه كار كنند؟ براى اينكه اين ملت را در هم بشكنند؛ براى اينكه ملت ايران را از اين راه و از اين حركتى كه آغاز كرده و به بيدارى عمومى دنياى اسلام منتهى شده - و اين تازه اول كار است و ان‌شاءاللّه آينده‌هاى روشن‌ترى در پيش است - باز بدارند. اگر آمريكا و غرب و صهيونيسم و سرمايه‌داران و مفتخوران يهودىِ وابسته‌ى به سازمان صهيونيسم بتوانند ملت ايران را قانع كنند، به زانو در بياورند، به عقب‌نشينى وادار كنند، ميتوانند به دنيا بگويند: ببينيد، اينها را كه ملت پيشرو بودند، ما سر جاى خودشان نشانديم. هدف اين است. همه‌ى تلاشها براى اين است. يك روز اين را نميگفتند، كتمان ميكردند؛ امروز صريحاً و علناً ميگويند. ميگويند ما ميخواهيم تحريم كنيم - تحريم نفت، تحريم بانك مركزى، تحريم چه، تحريم چه، تحريم چه - به وسيله‌ى شوراى امنيت سازمان ملل قطعنامه صادر كنيم، پشت سرش قطعنامه‌ى ديگر، پشت سرش قطعنامه‌ى ديگر. كه چه اتفاقى بيفتد؟ براى اينكه ملت ايران خسته بشود. عجيب است؛ هرچه گذشته، ملت ايران شادابتر، زنده‌تر، بااستقامت‌تر و مصمم‌تر شده است.



    **********                                    ***********                       *************

    امسال بيست و دوم بهمنِ شما - اين حركت عظيم مردم در پشتيبانى از نظام - يك سيلى به صورت استكبار بود. آنها آرزوشان اين است كه بتوانند گروهكهائى را بياورند توى خيابان، عليه نظام. اتفاقى كه ميخواستند براى ايران رخ بدهد كه مردم عليه نظام قيام كنند، براى خودشان رخ داده است! به كشورهاى اروپائى نگاه كنيد؛ اينهائى كه مى‌آيند توى خيابان، اينهائى كه مشت گره ميكنند، اينهائى كه شيشه ميشكنند، مردمِ همان نظامها هستند. خوابى كه براى شما ديده بودند، براى خودشان تعبير شده است؛ تيرى كه به سمت ملت ايران و جمهورى اسلامى ايران پرتاب كرده بودند، كمانه كرد، برگشت به طرف خودشان. اين پيروزىِ ملت ايران است.

    ما امروز در همه‌ى ابعاد، با يك نگاه راهبردى داريم پيش ميرويم.
    ممكن است در يك بخشى، در يك گوشه‌اى، يك كوتاهى‌اى وجود داشته باشد، اما حركت عظيم به طور عموم به طرف جلو بوده است و ملت اجازه نداده است كه دشمن از توطئه‌اى كه ميكند، شاد بشود. همه كار كردند: جوانهاى ما را توى خيابانها شهيد كردند؛ دانشمندان ما را به‌وسيله‌ى مزدوران قاتلِ خودشان، تروريستهاى خودشان، به شهادت رساندند؛ كار سياسى، كار تبليغاتى، كار اقتصادى، كار امنيتى - جاسوس بفرستند - از اين كارها مرتب دارند ميكنند؛ خرج هم ميكنند چه جور، براى اينكه بتوانند ملت ايران را خسته كنند. شما نگاه كنيد ببينيد ملت ايران امروز بانشاطتر و شادابتر و عازم‌تر از هميشه است. جوانِ امروز از جوانِ ده سال و بيست سال قبل اگر سرحال‌تر و بانشاطتر و پرانگيزه‌تر نباشد، كمتر نيست. اين نشانه‌ى حركت به جلوى ملت ايران و عقب‌نشينى آنهاست.



    خداى متعال هم براى اين ملت جور آورده. همين انتخاباتها، همين پاى صندوق رفتن‌ها، همه‌ى اينها مظهر حضور مردم و مظهر نشان دادن اقتدار مردم است. شايد شش ماه يا بيشتر است كه دارند عليه انتخابات روز جمعه تبليغات ميكنند - انواع و اقسام تبليغات - براى اينكه مردم را دلسرد كنند، براى اينكه پاى صندوقها خلوت باشد.


    **********                                    ***********                       *************

    در همه‌ى دنيا، انتخابات پرشور، مظهر زنده بودن و حضور بااراده و عزم راسخ يك ملت در عرصه‌هاست. هر جا انتخابات با شركت گسترده‌ى مردم باشد، اين نشانه‌ى اين است كه ملت در آن كشور بيدارند، هوشيارند و با نظام خود همراهند. ميخواهند اين را از دست ملت ايران بگيرند. همه‌ى اين صدها و هزارها و - اگر اين رسانه‌هاى تازه پديد آمده‌ى اينترنتى را هم محاسبه كنيم، سر به ميليونها ميزند - ميليونها رسانه را به كار انداختند، براى اينكه مردم را دلسرد كنند. گاهى گفتند مردم شركت نميكنند، گاهى گفتند تحريم ميكنند، گاهى گفتند تقلب ميشود، گاهى گفتند چه و چه؛ براى اينكه مردم پاى صندوق رأى نيايند، دلسرد بشوند. آنى كه من احساس ميكنم و از لطف الهى احتمال قوى ميدهم كه اينجور بشود، اين است كه ملت ايران در روز جمعه‌اى كه مى‌آيد، يك سيلى سخت‌تر به چهره‌ى استكبار خواهد زد.


    دست خدا با شماست. هدايت دلها و جانهاى ما به دست خداست. «ازمّة الأمور كلّا بيده»؛ همه چيز دست خداست. وقتى دل ملت، دل مسئولين، دل دلسوزان با خدا باشد، خدا راه را آسان ميكند، تسهيل ميكند، راه را باز ميكند، توفيق ميدهد و ان‌شاءاللّه اين توفيق نصيب ملت ايران خواهد شد.


    **********                                    ***********                       *************

    و من تصورم اين است كه اين دفعه، اين نوبت انتخابات، حساسيتش از دفعات قبل هم شايد بيشتر است؛ به خاطر اينكه تيرهاى موجود در تركش استكبار عليه شما مردم تمام شده.

    هرچه ميتوانستند، ضربه زدند؛ هرچه داشتند و به عقلشان رسيده، فعاليت كردند؛ اين تيرهاى آخر است. بايد بايستيد؛ بايد به توفيق الهى، به فضل الهى، اراده و عزم خود را به رخ دشمن بكشيد تا بفهمد كه در مقابل اين ملت نميتواند مقاومت كند. ...


      


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    برچسب‌ها: آزادی تحریم شهدا انتخابات امام خامنه ای
    [ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 21:0 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    نام من میلدرد است؛
    من قبلاً در دی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
    مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.
    در, طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
     با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
     نام یکی از این شاگردانم رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش(مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.
    برا رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
    رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.
     رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.
    امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
     در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.
    در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."
    امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.
    مادرش را از دور می‌دیدم و در همینحدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.
    خواستم زنگی به او بزنمامّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.
    البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.
    بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید،
    "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".
     توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."
    او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.
    خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
     نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.
    تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
     برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودندو نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.
    رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود،
    گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.
    با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص،لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.
    وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم ... ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.
     انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.
    از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبددر نهایت شکوه اجرا می‌شد!
    هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.

    بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت
    با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.
    گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!
     چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟
    خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.
    او ناشنوا بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواندبشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.
     مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.
    و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛
     زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد
    .........
    بيايد تفكر كنيم و ببينيم در زندگي ما آيا رابي هايي بودند كه ما از كنارشان بسادگي گذشتيم؟

    موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    برچسب‌ها: عشق
    [ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 22:23 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت، تا سرانجام به قلعه ی زیبایی بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه ای که پسرک میجست، آن جا میزیست. اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس، وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید؛ تاجران می آمدند و میرفتند، مردم در گوشه کنار صحبت میکردند، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین مینواخت ، و میزی مملو از لذیذترین غذاهای بومی آن بخش از جهان، آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت میکرد، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند. مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بازگردد. سپس یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : " علاوه بر آن میخواهم از تو خواهشی بکنم. هم چنان که میگردی، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد." پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر کرد و در تمام آن مدت، چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.

    مرد فرزانه پرسید : فرش های ایرانی تالار غذا خوری ام را دیدی؟ باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟ متوجه پوست نبشت های زیبای کتاب خانه ام شدی؟ پسرک، شرم زده اعتراف کرد هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود، نریزد. مرد فرزانه گفت: " پس بگرد و با شگفتی های دنیا من آشنا شو. اگر خانه ی کسی را نبینی نمیتوانی به او اعتماد کنی." پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشافات قصر پرداخت. این بار تمامی آثار روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید، و کوه های گردا گردش را، لطافت گل ها را، و نیز سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت، هر آنچه را که دیده بود، باتمام جزییات تعریف کرد. مرد فرزانه پرسید :
    " اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند؟ "
    پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است. فرزانه ترین فرزانگان گفته اند :
    "پس این است یگانه پندی که میتوانم یه تو بدهم : راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری. "

    پایلو کویلیو
    موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 17:32 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    رفتم تو هیئت ....داشتم گریه می کردم ....
    که سرفه ام می گیره ...
    وسط روضه پشت سرهم سرفه.... سرفه.. .. سرفه....
    یه آقای اومد محکم زد پشت کمرم ...گفت:
    گمشو برو بیرون .... حالمون رو بهم زدی .... اه ... اه ...
    بذار حالمون رو بکنیم .......

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    صبح ساعت هفت و نیم بود ....
    یه ساعتی بود نشسته بودم کنار جوب ... حالم خیلی بد بود
    نفس بالا نمیاد ....
    روم نمیشد بگم کمکم کنید...
    همون جا بیهوش شدم ..
    .....خانمم دوازده شب رسید بیمارستان ساسان ...
    اون شب ...تولدم بود ...
    از دخترم خجالت کشیدم....
    آخه هر کاری کردم ...نتونستم شمع ها رو فوت کنم ....
    دخترم گریه شو پنهون میکرد ....
    من که می فهمیدم ....

    seyyed hamid


    موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، اجتماعي
    [ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 0:9 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    اين تصوير متعلق به يك دختر بچه چهار و نيم ماهه است كه توسط محلول نمك سقط (سوزانده) شده است.
     روزانه چهار هزار كودك در امريكا سقط ميشوند. (هر بيست ثانيه يك كودك). سقط جنين در طول نه ماه بارداري (در امريكا) قانوني است.

     ما تصور مي كنيم كه سقط جنين، از بين بردن يك بافت جرمي است... به اين دختر كوچك نگاه كنيد. او بيش از يك بافت جرمي است. او يك انسان زنده و كاملا شكل گرفته است. آيا اين انتخاب درستي است؟
    خاطره ای از علامه محمدتقی جعفری
     حرف  بسیار ظریفی از علامه محمدتقی جعفری نقل کرده‌اند که کسی از ایشان سوال کرده بود چرا اسلام تا این حد در مسئلهٔ محرم و نامحرم سختگیری می‌کند؟
     مرحوم علامه لبخندی زده بودند و فرموده بودند چون در ازدواج و در رابطهٔ زناشویی اتفاق بزرگی می‌افتد که بزرگ‌ترین اتفاق عالم است و آن تولد یک انسان است. تمام دین برای کمال یافتن همین انسان است. همهٔ عالم برای متکامل شدن این انسان، دست به دست هم داده‌اند.
     اگر کوچک‌ترین صدمه‌ای به این انسان برسد عرش خدا می‌لرزد. آبروی این انسان مومن از حرمت کعبه بیشتر می‌شود.
    از طرفی خدا در قرآن می‌فرماید: مَن قَتـَلَ نَفساً فکأنما قَتـَلَ النّاس جمیعاً و مَن أحیا‌ها فکأنما احیا النّاس جمیعاً، یعنی اگر کسی او را از بین ببرد مثل این است که همهٔ مردم را از بین برده است و اگر او را زنده کرد مثل این است که همهٔ مردم را زنده کرده است.
    این یک نفر مساوی با کل هستی است. می‌فرماید: الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه. این انسان معدنی از طلاست که همهٔ انبیا و اولیا برای ظاهر کردن این طلا و ارزش والا و عالی آمده‌اند.
     لذا علامه فرمودند به وجود آمدن این انسان است که در بحث ازدواج مهم است. و این انسان است که حرمت دارد و ما اگر این حرمت را نشناختیم و قدر ندانستیم و به آن اهانت کردیم، مسئولیم. اگر من به این انسان توهین کردم، به کرامت الهی توهین کرده‌ام.
    این انسان بزرگ‌ترین و باارزش‌ترین وجودی است که در هستی به وجود می‌آید


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معنويات و پزشكي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    برچسب‌ها: انسانيت لذات جنسی آزادی برهنگی سکس sex
    [ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 0:33 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    حال انار اون موقع که داشتید دعاش میکردین   (دعاهای شما از ابتدا تا ...-انتها   )

    کاش درد یه شبتو با من شریک میشدی

    خدا رو شکر ...

    راستی دیروز تولد انار بودا . ولی این بار شمعش رو پیش فرشته ها فوت میکرد . و از دستای نورانی اونا هدیه این روزش رو میگرفت .

    جاش از همیشه راحت تر و بهتره ، اما از ما خیلی دوره ...اما این دوری دلیل نمیشه که ما هم ، تو این شادی باهاش شریک نشیم !

    گفتم تولد رو بندازم به امروز که جمعه هست و همتون تو خونه و کنار خانواده هاتون .یه جشن تولد اناری گرفتم و این صفحه رو پر کردم از سرخی دونه هاش .

    الهی که کامتون شیرین بشه و بعدش کام دل مامان بابایانار رو هم شاد کنید . میگید چطوری ، من بهتون میگم :

    اینجا 

    واس آرامش روح این عروسکم و همه عزیزانی مه نیستند ...صلوات + فاتحه و طلب صبر برا مامان بابای بیچارش

    خداحافظ انارم...به فرشته ها به باران برسان سلام ما را و به رقیه و به اصغر

    یاد داداشی منم بخیر


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، اجتماعي
    [ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 0:23 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    هشدار >>>BBC<<< "هر کسی شمایل نمی‌شود'؛ حاجی بخشی چنان که بود بیشتر روزنامه‌های صبح چهارشنبه با یک جمله احساساتی و قالبی خبر از درگذشت حاجی بخشی دادند و عکسی از وی را در لباس رزمنده‌های جبهه جنگ، یا در این اواخر و هنگام عزاداری در محرم چاپ کردند.

    از محتوای این نوشته‌ها پیداست که نسل امروز از یادگاران جنگ و انقلاب دور می‌شود، چنان دور که جز جملات قالبی و از معنا تهی، چیزی از آن دوران در ذهنشان نیست.

    حال آن که این مرد ۷۷ ساله خود نشانه و نماد یک گروه از نسلی است که به پایان راه می‌رسد."

    ----------------------------------------------------------------------

    بالاترین: "پدر ساندیس ایران (حاج ذبیحالله بخشی) گور به گور شد...."

    میگن وقتی از اولیائلله سر بر خاک می نهد..شیاطین شادی کنان سربلند میکنند شیاطین هم انسانند هم جنیان خوشبحالش ...همین نشانه بس که از اولیالله بوده این جناب...شهادتت مبارک

    *************************

    آیت لله نوری همدانی : "شما افسران محترم جنگ نرم هستید. اسلام در آن زمان با این ها به شیوه جنگ سخت برخورد کرد و امروز با وجود شبکه های اینترنتی و ماهواره ها، به جای پرداختن به تهاجم نظامی به تهاجم فکری و فرهنگی پرداختند.

    شما باید این جبهه را خوب بشناسید. همانطور که جنگ سخت شخص باید با همه چیز آشنا باشد، در جنگ نرم هم همینطور است و باید تمام ترفندها و نقشه های دشمن را بشناسد. خود دشمن را بشناسد. آن ها بر اساس آیه ۱۱۷ سوره عمران هیچ وقت با صفا و صمیمیت جلو نیامدند. هیچ وقت کسانی که مسلمان نیستند با آن ها صمیمی نباشید. آن ها از هیچ فسادی نسبت به شما گریزان نیستند. در دهان هایشان بدگویی نسبت به شما وجود دارد. اما آن چه در دل دارند بیش از این هاست.

    اگر ترقی کنید، ناراحت می شوند و اگر مشکلی برایتان پیش بیاید، خوشحال می شوند."

     


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ جمعه 16 دی1390 ] [ 11:42 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    یکی از کامنتای وبلاگ...شمام به حلقه دعاشون بپیوندین و بسط بدین این همه قشنگیو>>>

    سلام برادر . امیدوارم که زیر سایه امن الهی ، شاد و خرم باشید . اگر ممکنه باز هم به ما سر بزنید و تو حلقه دعامون آمین بگید . انار کوچولومون حالش اصلا خوب نیست ... از کنار حاجت دل سارا ، ما دو نفر ، مریم بانو ، مرمر ، پروین ، غزل ، م ر ی م ، آرمیتی ، کهکشان ، کبری ، زهرا ، مجتبی ، معصومه هم ساده نگذرید . ببخشید که الان درباره پستتون و وبلاگ زیباتون نظری نمیدم . الان به خاطر این فرشته کوچولو رو واژه هام تمرکز ندارم . در اولین فرصت میام برای فیض بردن . منتظرتونیم ...

    ایمان به اجابت دعای دیگران در حق خودت میدونی یعنی چی ؟
    ما اینجا آدم هایی داریم که به آبروی تو نزد خداشون ، دل امید بستند ...

     یاصاحب الزمان ..........

    لینک حلقه دعا   <<< کلیک کنین


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، معنويات و پزشكي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 16:0 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    آبجی کوچیکه گفت زودی یه آرزو کن زودی….. آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد….

    آبجی کوچیکه گفت چپ یا راست….. آبجی بزرگه گفت م م راست…….

    آبجی کوچیکه گفت درسته آرزوت برآورده میشه هورا……. بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت….

    آبجی بزرگه گفت تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که……

    آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت خوب اشکال نداره… دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت…… دیدی؟ …..آرزوت می خواد برآورده شه دیدی حالا چی آرزو کردی…

    آبجی بزرگه گفت آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه…. بعد سه تایی زدن زیر خنده….آبجی کوچیکه آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی………

    با آرزوی سلامتی برای همه ی بیماران علی الخصوص کودکان سرطانی……

    ای خداااااا اونا دارن درد میکشن من چرا اینجوزی دستام میلرزه....من چرا دق میکنم

    ....شبای یلدا گاهی اوقات واس بعضیا بلندتره انگار


    موضوعات مرتبط: معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 17:32 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    واااااااااااااای چه روز سردی بود زیر این آفتاب سوزان

    چه سکوت تلخی بود در بین این همهمه هاااااااااااا

    چه غروب طولانیی داشت آفتاب

    ......

    و اِی واااااااای... چه شب زیبایی بود دیشب

    چقدر خدا خدا کردم که صبح نشه 

    نمیدانم چرا حسین جور دیگری نگاهم میکرد نمیدانم اما ای کاش همان چندتا پلک را هم نمی زدم الهی فدای نگاهت برادرم...

    و ای کااااااااش برای یک بار ابلفضلم در چشمانم نگاهی میکرد...ا

    تابحال تنهایی را چنین تجربه نکرده بودم... ای خدااااااااااااااااااااااا

    .

    .

    .

    یادش بخیر

    چه خونواده مهربونی بودند

    چقده عاشق هم بودند

    اصن از قدیما عاشق پیشه بودن انگار

    واکنون

    ..............................................

    زینب ببین ........

    میبینی زیبایی را........... ؟!!!!!

    زینب...ای زینت ولی خدا.... تو زیبایی زیاد دیده ای...

    پدرت رااااااا ...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه مادرات رااااااااااااااااا.... برادرِ پاره تنت را

    اکنون چه دیده ای که کنون کمر خم کرده ای؟؟؟؟

    نگاهت رو به این دشت لاله زار در این آفتاب و زیر لب >>>

    .

    .

    .

    روزای خیلی طلائی یادته

         روز ترس از جدایی یادته

           غصه هامون کم کم بود یادته

              روزگار قهر و آشتی یادته

                هیچ کسو جز من نداشتی یادته

                  رویاهای آسمونی یادته

                     قول دادی پیشم بمونی یادته

                       راستی تو ، بی تو می میرم یادته

                           یادته گفتن راز به قاصدک

                              یادته چقدر به هم گفتیم کمک 

                                چیزی خواستیم از خدامون یادته

                                      مستجاب نشد دعامون یادته یا زهرا

                                          چشمون زدن حسودا یادته......

                                             چشامون شد مثل رودا یادته

                                                خنده های کودکانه یادته؟

                                                  گریه های بچگانه یادته؟

                                                     یادته دستای تنهات یادته؟  

                                                        یادته حرفه دو چشمات یادته؟

                                                             تو بودی سنگ صبورم یادته؟ 

                                                                تو شبای سوت وکورم یادته؟

                                                                  توبودی برام یه همدم یادته؟ 

                                                                     تو بودی نبود واسم غم یادته؟

                                                                        دونه دادن به قناری یادته؟

                                                                          اشک چشمام قلب خونی یادته؟ 

                                                                              خواهشم اینکه بمونی یادته؟

    يادته يه روز به من گفتي اگه گريه ات بگيره برو زير بارون كه نكنه يه نامرد اشكاتو ببينه و بخنده....

    گفتم اگه بارون نيامد چي؟گفتي اگه چشماي تو بباره آسمون گريه اش ميگيره...

    گفتم يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهايم نزار...گفتي به چشم

    -حالا من دارم گريه ميكنم و آسمون نميباره

    حسینم....

    به بابای پهلونمم گفتند باس صبر کنی علی.......

    ما از خانواده صبریم

    حال این زینب و این زمین کربلااااااااااااااااا

    حسینم ........ من که از کودکی عاشقت بوده ام

    تو منو چطوری دوست داری دادااااااااش؟؟

    .
    دلی در خون نشسته دوست داری؟
    بگو قلبی شکسته دوست داری؟

    تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم
    مرا با دست بسته دوست داری؟

    ای دااااااااااااد
    نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
    سر پیراهن تو جنگ بوده
    ولی شرمنده زینب دیر فهمید
    که انگشتر به دستت تنگ بوده

    (سیدحمیدرضا برقعی)

    سپس با چشمى خونفشان روى به پیکر مطهر سرور شهیدان کرد و گفت:

    ابى من اضحى عـسکره یوم الاثنین نهبا،
    پـدرم فـداى آنکه خیمه گاهش در روز دوشنبه تاراج شد،

    بابى من فسطاطه مقطّع العُرى،
    پدرم فداى آنکه طنابهاى خیمه اش بریده شد و فـرو نشست ،

    بابى من لا غائب فیرتجى و لا جریحٌ فیداوى‏،
    پـدرم فـداى آنکه نه به سفرى رفته که امید مراجعتش باشد و نه زخـمـى برداشت که مـرهم پـذیر باشد،

    بابى مَن نفسى له الفدأ،
    به فداى آنکس که جان من فداى او باد،

    باءبى المهموم حتى قضى ،
    پـدرم فـداى آنکه با دل پر غصه از دنیا رفت ،

    باءبى العطشان حتى مضى .
    پدرم فداى آنکه با لب تشنه جان سپرد.

    بابى من شیبته تقطر بالدمأ،
    به فداى آنکس که از محاسنش خون مى‏چکید،

    بابى من جدّه رسول اله السمأ، بابى من هو سبط نبى الهدى، بابى محمّدٌ المصطفى، بابى خدیجْ الکبرى، بابى علىُّ المرتضى، بابى فاطمْ الزهرأ، سیدْه النسأ،
    به فداى آنکس که جد او رسول خداست و او فرزند پیامبر محمد مصطفى و خدیجه کبرى و على مرتضى و فاطمه زهرا سیده زنان است،

    منبع : http://www.yamojir.com/fa

    این شب و روزا مهدی زهرا حال ندارن


    علما واسه سلامتی حضرت صدقه کنار میذارن

    الهی فدات بشم مولا..الهی من بمیرم یوقت لطمه به صورت نازت نزنی مولا
    آجرک الله یا صاحب الزمان

    صدقه بدید..ولعصر بخونید واسه دل مولا

    میگن این شبا بی حاجت بیاین مجلس حسین..خدا اینجوری دوست داره

    مولای یا حسین...به خدا قسم اگر یکبار جز سوختن در عزای تو بر سینه و سر وصورتم زده باشم

    به مولا قسم من اجر نمیخام 

    واسه من همین غم ته امال و آرزوهامه...

    آرام جااااااااااااااااااانمه حسیییییییییین

    اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى

    اللهم عجل لولیک الفرج

    آخرین درد دل حضرت رقیه (س) با پدر شهیدش ...دانلود


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين
    [ سه شنبه 15 آذر1390 ] [ 19:30 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    ای خدا

    نمیدونم ۱۰ دفه شده می شینم پای فیلم طلا و مس یا نه...یا بیشتر حتی...

    دفعه اولم یادمه تنهایی رفتم سی نما و دیدمش و از اول اینقده گریه کردم... الانم هربار که میبینمش کسی باشه یا نباشه صورتم خیس میشه از گریه...

    الان دوباره نشستم دیدمش

    ۷سکانس عاشقانه از فیلمو تو نت پیدا کردمو گذاشتم تو ادامه مطلب...

    و سکانس پایانی فیلم که میکشه منو همیشه همینجا

     

    سید رضا، زهرا سادات و بچه‌ها را برده دشت پیک نیک.

    با محبت به زهرا نگاه می‌کند. زهرا دارد دشت را نگاه می‌کند که متوجه او می‌شود؛ «چرا این جوری بهم نگاه می‌کنی؟»/ «دوستت دارم... خیلی دوستت دارم»

    زهرا سادات چشاشو می بنده و تکیه میزنه به درخت پشت سرش

     رضا بعد از گفتن این جمله انگار باری از روی دوشش برداشته اند، راحت می‌شود و روی زمین دراز می‌کشد.

    و اینجا خطاب به کسانی که فکر میکنن عشق و عاشقی زمین و آسمان از هم جداست و کمی تو طول و عرض این عشق مانده اند....

    یکی دیگه از صحنه های فیلم

    سید رضا پشت در کلاس اخلاق حاج آقا رحیمی نشسته و روبرویش تعداد زیادی کفش طلاب حوزه پخش شده است.از داخل کلاس صدای حاج آقا رحیمی شنیده می شود :

    دوست داشتن واسه ی خدا،یعنی هرکی رو خدا دوست داره تو هم دوست داشته باش.یعنی ترازوی دلت بشه خدا.محبت واسه ی خدا،نه واسه ی چشم و ابرو و خط و خال،حتی نه واسه ی دل خودت،فقط واسه ی خدا. 

    اگه معیار و میزان محبت خدا باشه،اگه قدرم نبینی عمل می کنی،اگه ناسپاسی هم ببینی عمل می کنی.اونایی که تو رفاقت کم می یارن واسه اینه که به خاطر خدا نکردن وگرنه تو این وادی هرچی بیشتر مبتلا بشی مقرب تر می شی.

    "از کیمیای مهر تو زر گشت روی من/آری به یمن لطف شما خاک زر شود"

    اون کیمیا که همه دنبالش می گردن محبته،باقیش بی راهست،سنگلاخه،حالا فهمیدی قربونت برم که چرا می گم :

    "بشوی اوراق اگر همدرس مایی/که درس عشق در دفتر نباشد"

     

    برای دیدن ۷ سکانس عاشقانه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، اجتماعي
    ادامه مطلب
    [ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 16:53 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    و اما عرفه امسال

    منتظر که مدتهاااست منتظرشم

    ۲-۳ روزیم هست که الهاماتی از طرف خدا بر اهل زمین که مراقبت کنن تا امادگی درک این روز رو داشته باشن

    خیلی گرفتارم

    از اول صبح نگران بودم به مراسم دعا نرسم که همینم شد

    اومدم خونه دیدم دعا شروع شده و عقب موندم

    درنگ نکردم ولی.بدو بدو بسمت حرم مولاااااا

    ازدحام جمعیت نذاشت برم داخل حرم .همون بیرون یجایی نشستمو و مشغول شدم

    چه میکرد میرداماد...چه دعایی میخوند...

    الهی شکرت خدا...

    تا آخر دعا چشمه اشکم بند نمیومد...الهی قربونش برم...میدونست که چقدر منتظر این روضه اخر دعا بودیم

    روضه ابولفضل روضه خوند

    انتهای روضه شم اینجوری تموم شد

    مجلس بنی هاشم ...زینب مشغول روضه خواندن برای حسین...از انتهای مجلس ناله سوزناکی بگوش میرسید

    پرسید کیست که چنین ضجه میزند...عرض کردن ام البنین است...

    فرمودند چرا انجا؟انتهای مجلس؟

    رفتند خدمت بانو و سوال کردن؟

     امل بنین جواب داد که این مجلس بنی هاشم است

    من کنیز شماااااااااام خانم

    زینب سر بار شانه املبنین گریه میکردند و ضجه میزدند

    در همین حال ام البنین فرمودند ای زینب؟از عباس من راضی بودی یا نه؟

    جواب داد بله....اما گله ای دارم ای املبنین

    او اخر حسین را برادر خواند و امااااااااااا مرا خواهر نخواااااااااند

    آرزویش بر دلم ماند

    یا ابالفضل

    بیاد همه دوستان بخصوص عزیزانی که سپرده بودند ،بودم.

    با توسل بحضرت ابولفضل العباس دعاتون کردم...

    همونی که زنده کردن مرده رو ازش انتظار دارند

    اما نمیدونم سجاد من چرا جواب شد

    ایشالا که رسول کوچولو جواب نشه

    التماس دعای فرج مولا و پایان گرفتاری همه عالم

    یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربنا بحق الحسین.

     عیدتون هم مباااااااااااااارک


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، معصومين، اجتماعي
    [ یکشنبه 15 آبان1390 ] [ 18:56 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    بچه ها اصن حواستون هست چیزی تا محرم نمونده آماده این؟؟؟؟؟؟

    عاشقای حسسسسسسسییییین کوشن؟ .....دلاتون وایه پیراهن مشکیاتون تنگ نشده؟

    رفقاااااااااااااااااااا 26 روز مانده که محرم بشود

     میگم ای خداااااااااااااااااا.... چند روزیه کیه مواظبمه؟  حس میکنم که غیر طبیعی نفس سرکش تر از هروقتم مهار میشه این روزااااااا....آخ خدا ممنونتم...ماه رمضون که داشت تموم میشدفقط از خدا محرمشو خواستم خدایا مواظبم باش ...مواظب دلم باش سالم به این محرم برسونمش

     

    داداشیا.... یکی از بهترین روش های مراقبت همین کاره که یه بازه ای رو تعیین کنیمو مواظب خودمون باشیم...حالا اگه تهش به یکی از بی نظیرترین ماههای خدا برسی مث محرم که دیگه خودتون خوب میدونین چی میشه  ..... از بییییین خیمه...اومد سربااااااز 6 ماهه ای باابااا.... قنداقه بر تن ...کفن پوش ثاراللله ...ای باباااا


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ دوشنبه 9 آبان1390 ] [ 11:3 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    امروز سالروز ازدواج دو انسان بزرگی است که چون دو دریا در هم متلاقی شدند و بهترین سمبل یک خانواده ی خدایی و موفق را ساختند . بهترین راه برای داشتن یک ازدواج صحیح و نحوه ی ارتباط مناسب باهمسر ، الگو قرار دادن این بزرگواران است.

     مراسم عروسی آنها ساده و پر از صمیمیت بود. پس از تهیه جهیزیه برای حضرت زهرا (س)، پیامبر(ص) خطبه‌ی عقد علی (ع) و فاطمه (س) را در مسجد در حضور مردم خوانده و پیامبر(ص) از علی (ع) خواست سخن بگوید، حضرت علی‌ (ع) به پا خاست و پس از یاد و سپاس خدا به امر او سخن گفت و رضایت خود را از این ازدواج اعلام نمود.
     پیامبر از عایشه و ام‌سلمه خواست تا حضرت فاطمه (س) را برای عروسی آماده کنند، و از عمار خواست عطر خوبی تهیه کند.

    پیامبر(ص) با خیل فرشتگان با تکبیر عروس را به خانه شوهر بدرقه کرده و فاطمه (س) در راه لباس خود را به فقیر بخشید . علی (ع) ولیمه‌ای به میمنت عروسی با حضرت زهرا (س) تهیه و با کمک پیامبر (ص) مردم را اطعام کردند.

    « (فاطمه) او هیچ‌گاه مرا به خشم نیاورد و در هیچ ‌کاری نافرمانی مرا نکرد و براستی هر وقت به او نگاه می‌کردم غم و اندوه‌هایم بر طرف می‌شد».

    حضرت فاطمه (س) شوهرش را برای یکی از اهالی مدینه اینچنین معرفی می‌کند:

    «علی(ع) امامی ربانی و الهی، و اندامی نورانی و مرکز توجه همه‌ی عارفان و خداپرستان و فرزندی پاکان، گوینده‌ی به حق و روا...»

    روزی حضرت علی (ع) به‌خانه تشریف آوردند و به حضرت فاطمه (س) فرمودند: آیا نزد تو طعامی هست؟


    فاطمه (س) فرمود: به حق آن خداوندی که پدرم را گرامی داشته است به پیغمبری و تو را گرامی داشته به وصایت، که در این بامداد نزد من هیچ غذایی نیست که برای تو حاضر کنم. دو روز بود که غذایی نداشتم به غیر آنچه نزد تو می‌آوردم، از خود و فرزندان خود باز می‌گرفتم و تو را بر خود و ایشان اختیار کردم.

    حضرت فرمود: ای فاطمه! چرا در این دو روز مرا خبر نمی‌کردی که طعام در خانه نیست تا از برای شما طعامی طلب کنم.

    فاطمه (س) فرمود: ای ابوالحسن! من شرم می‌کنم از خدا که تو را تکلیف کنم بر چیزی که قادر بر آن نیستی.

    وقتی علی (ع) از مسجد برگشت و چشم حضرت زهرا (س) به او ‌افتاد بر شانه‌های آن حضرت تکیه کرد و فرمود:

    «روحم فدای روح تو و جانم سپر بلای تو باد ای ابوالحسن! اگر در شرایط خوب باشی من با تو هستم و اگر در شرایط بدی باشی من نیز با تو هستم.»

    جمله‌ی زیبای حضرت علی نسبت به ایشان که می‌فرمود:

    «... هرگاه به او نگاه می‌کردم غم و اندوه‌هایم برطرف می‌شد»

    علی علیه‌السلام رابطه‌ی عاطفی خود را با حضرت زهرا (س) تشبیه به یک جفت کبوتر می‌کند و می‌فرماید:

    کنّا کزوج حمامة فی ایکة متمتعین بصحبة و شباب

    ما همانند دو کبوتر در یک آشیانه بودیم که از نشاط، سلامت و جوانی برخوردار بودیم.

    برگرفته از تبیان...زیباترین ازدواج دنیا.(درس‌های زندگی زناشویی حضرت علی (ع) و فاطمه (س))


    موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ شنبه 7 آبان1390 ] [ 11:17 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
     همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

     شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
     شدم آن عاشق دیوانه که بودم

     در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
     باغ صد خاطره خندید،
     عطر صد خاطره پیچید :
     یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
     پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

     ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
     تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
     من همه، محو تماشای نگاهت

     آسمان صاف و شب آرام
     بخت خندان و زمان رام
     خوشه ماه فرو ریخته در آب
     شاخه ها دست برآورده به مهتاب

     شب و صحرا و گل و سنگ
     همه دلداده به آواز شباهنگ
     یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
     لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
     آب ، آیینه عشق گذران است

     تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
     باش فردا ، که دلت با دگران است !

     تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
     با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
     سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
     نتوانم

     روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
     چون کبوتر، لب بام تو نشستم
     تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

     باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
     تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

     حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
     اشکی از شاخه فرو ریخت
     مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
     اشک در چشم تو لرزید ،
     ماه بر عشق تو خندید !

     یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
     پای در دامن اندوه کشیدم
     نگسستم ، نرمیدم

     رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
     نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
     نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
     بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

    شعر " کوچه " از مشهورترین شعرهای عاشقانه فریدون مشیری


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها
    [ شنبه 7 آبان1390 ] [ 11:3 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    دیشب مثل همیشه دلتنگ و دلشسکته راهی حرم شدم 

    از باب الجواد.بی اجازه سر پایین انداختمو هراسون .دل نگرون به یه عاشق مولا اس مس زدم یه بیت مبارک واسه ورودی صحن گوهر شاد میخام...اما دلم چیز دیگه میخاست روش نمیشد

    دل تو دلم نبود...از صحن قدس مشرف شدم به طرف صحن گوهرشاد...یواش یواش میرفتم تاکه جوابی بیاد...

    من زودتر رسیدم اما...تیکیه زدم یه گوشه ای...یه نگاه به گنبد قشنگتیه نگاه به ژنجره و ضریح پیدا در آن

    طاقتم نمیومد زیاد نگاش کنم...روم نمیشد آخه

    جراتم نمیومد داخل شم تو دلم ذکر یا زهرا .یا زهرا گرفتم تا که از سر لطف و عنایت راهم دهند

    اما  زمین و زمان دددددددددددددددددددددددددددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااادددددددددددد میزد که از من دل خورند

    اس مسم رسید........

    برای دیدن رویت دلم مهیا نیست

    میان صحن دو چشمم برا ی تو جا نیست

                   ز بس که خانه ی یاران به رنگ دنیا شد

                   دگر برای تو جایی به غیر صحرا نیست

    طبیب گونه تو درد مرا نشانم ده

    کسی که درد نفهمد پی مداوا نیست

                   برس به داد دل من که بی کسی سخت است

                   اگر چه مثل تو مردی غریب و تنها نیست یا امام رضا

    دل تو دلم نبود...زانو زدم...ژیشونی به خاک میمالیدمو زار میزدم

    با همون ذکر یا زهرا داخل شدم

    کفشامو دستم گرفتمو رو به پنجره حرکت کردم فقط سلام دادمش...اونم نه از خودم ...من الله..من انبیاء الله و محمد رسول الله و جمیع ملائکه الله.و علی و فاطمه و حسن و الحسسسسسسسسسین و ..... من حجت بن الحسن و ...تمام بزرگان و خوبان و امام خمینی و فرزندان روح الله و امام خامنه ای و عاشقان راهش و همه دوستان و آشنایان....

    برگشتمو یه گوشه ای کمی زانو بغل گرفتم...یه نگاه به حوض قشنگ وسط صحن و هوس یه وضوی سرد و خنک...

    وضو گرفتمو و دوباره سمت ژنجره.اینبار عطر و بویی منو میکشید داخل...

    از پایین پای حضرت با چش گریون وارد شدم ۲ متری ضریح مبارک یه گوشه ایستادمو هنووووووووووووووووززززززززززز یا زهرا نجوا میکردم

    یه نگاه به دستام کردمو و خواهش وصال هر بار ازش میخاستم بخدا ضریحش میومد جلو نازش میکرمکافی بود دست دراز کنم...

    زدم تو دل جمعیت.. اما اینبار هرچی دست دراز میکردم دستم نمییییییییییرسید تقلا نکردم.تو دلم آتیش بود

     دست رد به سینه زدن یعنی همیییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا میدونم گناهکارماما میخواین ردم کنییییییین؟؟؟؟؟؟؟  دیگه منو نمیخااااااااین

     تقلا نکردم ...زورکی که نمیشه!!! تو دلم گفتم یعنی برم؟؟؟ ژاهام میلزید...نفسم تنگ اومده بودقلبم بخدا درد گرفته بود آخ کجا برم؟؟؟؟؟؟

    دستم رسید آخر.... به همون یا فاطمه الزهرای حک شده روی ضریح رسیدنازش میکردم اما دلم شکست خیلی شکست خدا برا هیچ کسی نیاره که حتی چند ثانیه امامش ردش کنهالهی الهی بمیرمو دیگه همچین  عذابی نبینم

    دعا کنین دردمو بفهمو و دوایی براش پیدا کنمیا زهراااااا

    پاییز ۹۰...یه شب مانده تا شب تولد مولای عشق السلطاااان علی بن موسی الرضا


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، معصومين، اجتماعي
    [ جمعه 15 مهر1390 ] [ 16:6 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    داستان سید مهدی قوام و زن روسپی...
    چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.
    آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.
    وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...
    - آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...
    - دست شما درد نکند، بزرگوار!
    سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
    - آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...
    حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود.
    التماس دعای حاج شمس و راهی راه...

    *
    زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
    زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.
    دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند...

    *
    - حاج مرشد!
    - جانم آقا سید؟
    - آنجا را می‌بینی؟ آن خانم...
    حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
    - استغفرالله ربی و اتوب‌الیه...
    سید انگار فکرش جای دیگری است...
    - حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
    حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
    - حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
    - سبحان الله... .........بقیه در ادامه مطلب

    موضوعات مرتبط: معرفتي، معصومين، اجتماعي
    ادامه مطلب
    [ سه شنبه 5 مهر1390 ] [ 19:51 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    اين داستان رو از زبان حاج اقاي معاونيان شنيدم

    يكي از علماي وقت (يا حتي مراجع آن زمان) از اهالي اصفهان عازم زيارت امام رضا مي شود.

    هنگامي كه به مشهد مي رسد، نصف شب است و از انجايي كه بيخبر سفر كرده اند غريب و تنها بدنبال محلي براي اسكان...

    شخصي محلي را پيشنهاد ميكند و با هم راهي ميشوند.

    در حومه مشهد ،محله اي كثيف و اتاقي بس متعفن...

    وارد اتاق كه مي شوند وآن وضعيت را مي بينند، در دل گله اي مي كنند كه يا مولا،اين راه طولاني و پر مشقت! اين چه رسم مهمان نوازيست...

    هنوز گرم پريشاني خويش  بودم كه ناگاه همان شخص كه محل را پیشنهاد کرده بود وارد شد و گفت : کسی در گوچه منتظر شماست !

    با خود گفتم این موقع شب چه کسی میتواند باشد ؟ من که به کسی چیزی نگفته ام ؟ کسی از امدن من خبر ندارد!

    به اتفاق دم در رفتيم  و آيت الله حكيم يكي از مراجع عالي قدر آن زمان(پدر آقاي حكيم كنوني) را ديدند كه به اتفاق يك نفر ديگر از ماشين پياده شدند و تا مرا ديدند خوش آمد گفتند و عرضه داشتند كه مولايمان علي بن موسي الرضا در خواب به من امر فرمودند كه مهماني داريم در فلان محل ،در فلان زمان و شما تا 3 روز بايد ايشان را پذيرا باشيد و اكنون من در خدمتم ...

    اين در حالي بود كه بلافاصله بعد از شكايت من ايشان دم در حاظر بودند... (از تعاريف كريمان اينست كه ميبخشند قبل انكه تقاضا كني،قربون اين همه لطف خاندان كرامت)

    چمدان هايم را گرفتند و با احترام مرا به منزل خود بردند و در مدت اين 3 روز از هيچ لطفي دريغ نم يكردند و سفره كه پهن مي كردند عرضه ميداشتند كه اين نهايت توان من است و بس...

    هنگام خداحافظي وسيله اي و راننده اي محيا كرده و از دم در تا سر كوچه با پاي برهنه بدرقه ام كردند....

    شب همان رو دوباره مولا را در خواب ديدند كه با لبخند رضايت مي فرمايند...ان سه روز و سه شب پذيرايي از مهمان ما به كنار، آن چند قدم پاي برهنه را ازتو قبول ميكنيم


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معصومين، اجتماعي
    [ سه شنبه 5 مهر1390 ] [ 13:29 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    چه سجده قشنگی

    خدایا کاش اینجوری دوست داشتم


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، امام زمان، اجتماعي
    [ یکشنبه 27 شهریور1390 ] [ 17:51 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    داستانی از بهجت عارفان « آیت الله محمد تقی بهجت »

    آیت الله قوچانی نقل می کنند: همان موقع که آقای بهجت در نجف مشغول تحصیل و تهذیب نفس هستند عده ای که مطالب عرفانی را قبول نداشتند نامه ای برای پدر آقای بهجت می فرستند و در مورد ایشان بدگویی و سخن چینی می کنن و می گویند ممکن است فرزندت از درس و بحث، خارج شود.

    پدر بزرگوار ایشان نامه ای برای آقای بهجت می نویسد که من راضی نیستم جز واجبات، عمل دیگری انجام دهی، حتی راضی نیستم نماز شب بخوانی.

    آقای بهجت می فرماید: « وقتی نامه ی پدرم به دستم رسید، خدمت آقای قاضی (ره) رسیدم و نامه را به ایشان نشان دادم، ایشان فرمودند: شما مقلد چه کسی هستید؟ گفتم : من مقلد آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی (ره) هستم. ایشان فرمودند: باید بروی از مرجع تقلیدتان بپرسید.

    آقای بهجت می فرماید: من نزد آقا سید ابوالحسن اصفهانی (ره) رفتم و از ایشان کسب تکلیف کردم، ایشان فرمودند: باید حرف پدرت را اطاعت کنی.

    از آن موقع به بعد آقای بهجت سکوت می کنند و چیزی نمی گویند و در سکوت مطلق فرو می روند و حتی برای خرید، از خادم مدرسه تقاضا می کنند تا این کار را برای ایشان انجام دهد؛ چرا که سخن گفتن از واجبات نیست و کار و فعل مباحی می باشد. ایشان گاهی اوقات اجناس مورد نیاز خود را روی کاغذ می نوشتند و به مغازه دار می دادند. ایشان خیلی کم در کوچه و خیابان رفت و آمد می کردند و تمام این کارها به خاطر این بود که می خواستند از یک دستور پدرشان اطاعت کنند؛ اما خداوند راه را کوتاه می کند چون برای خدا حرف پدر را اطاعت می کند، دیگر بزرگان نیز نقل می کنند که « آقای بهجت، بهجت نشد مگر این که عبا را سر می کشیدند و به درس می رفتند و بر می گشتند تا مبادا با کسی برخورد کنند و حرف بزنند؛ چون دستور پدرش این بود. »



    موضوعات مرتبط: معرفتي، اجتماعي
    [ یکشنبه 27 شهریور1390 ] [ 17:30 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    یه جمله که آرزوی همست

    آقا نگاهی.....

    کم نشدین داستان هایی از نظر ائمه المعصومین بر کسی و کن فیکون شدن آن کس...

    خب دیگه ... عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ....ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست...

    این که نشده تا به حال برای ما...یعنی درکش نکردم تابحال...

    اما دیشب یچی شبیهشو تجربه کردم... از در صحن انقلاب که وارد شدم... نگاهم که به گنبد طلاییش افتاد،

     پاهام و تمام بدنم لرزیدند و

     در هم شکستمو و زانو زدم...

    نفس نفس زنان بر سنگ صحنش بوسه ای...

    دیشب خیلی خوب بود... دست به دیوار را میرفتم...کلی زمین خوردم

     


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معصومين
    [ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 17:23 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    کلا چند وقتیه حال و روزی ندارم...

    بعد ماه رمضون

    همه حضور خدا رو حس میکنن ،من این روزا حضور رفیق شفیقم شیطان رو...

    جهنم شده روزگارم

    قربون روزگار برم...میخاد لهت کنه همه چی باهم میاد سراغت..

    مدتیه نفسم ،تمام وجودم تاج سرم...مامان گلم مسافرته،تا حالا اینقده دلم براش تنگ نشده بود

    منی که بدن سختی دارم کم پیش میاد مریض بشم، 2 هفتست که مریضم

    دیشب با همین حال و روز ساعت 2.30 راهی حرمش شدم

    آآآآآآآآآآمدم ای شااااااااااه پناهم بده.........

    قدم زنان و نفس زنان و گریه کنان... حالم دیدنیییییییییست.. اشکم خندیدنییییییست

     


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معصومين
    [ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 16:14 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    گلایه هم خوبه هم بده
    بدیش به اینه قائدنا امام خامنه ای از ما انتظار داشتند و ما...
    خوبیش اینه که گلایه شون به زبان امد و بغض نشد  این یعنی که از ما مایوس نیستند....



    اصل متن گلایه رهبر انقلاب در جمع دانشجویان
    در همين قضيه‌ى اين ترورها، من عقيده‌ام اين است كه بچه‌هاى تشكلهاى دانشجوئى در اين قضيه كوتاه آمدند؛ يعنى كم‌عملى نشان دادند. بايد اين قضيه را بزرگ ميكرديد. البته نه اينكه بزرگ كنيد - چون خودش بزرگ است - همان جور كه هست، منعكس ميكرديد. ما حتّى نديديم تشكلهاى ما پوستر اين شهدا را هم چاپ كنند، منتشر كنند، پخش كنند، يادمان اينها را نگه دارند. نه، اين موضوع اصلاً نبايد فراموش شود؛ اين كار كوچكى نيست.
    نهم رمضان 1432


    افسران امام خامنه ای................ برپااااااااااااااااااااااا...

    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، اجتماعي
    [ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 15:32 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    اینم به لطف شب های احیای ۱۳۹۰

    انسان ها ۴ دسته اند...

    الف) انسان هایی که بدی خود را خوبی می دانند؛ بعد هم مثال زد که بعضی ها فکر می کنند اگر اذان صبح از بلندگوهای مسجد با صدای بلند پخش بشه، مردم را نمازخوان می کنند در حالیکه ممکن است برعکس این موضوع اتفاق بیفتد...
    ب) انسان هایی که در بدی کردن از هم سبقت می گیرند؛ بعد هم مثال زد که فردی تا چند روز پیش مراد عده ای بوده ولی با یک اتفاق، همین مریدها در بدی به او از هم سبقت می گیرند...
    ج) انسان هایی در مقابل خوبی بقیه خوبی و در مقابل بدی بقیه، بدی می کنند
    د) انسان هایی که در مقابل خوبی و بدی بقیه، خوبی می کنند؛ بعد هم مثال زد که شخصی کیسه پول خود را گم کرده بود وقتی امام صادق(ع) را در آن نزدیکی دید، ایشان را نشناخت و شروع به داد و بیداد کرد که تو کیسه پول مرا دزدیده ای. امام صادق(ع) در جواب آن مرد فرمودند:«چقدر پول در آن کیسه داشتی؟» آن مرد جواب داد: «100 سکه»؛ امام صادق(ع) فرمودند: «اگر اشکالی ندارد و زحمتی نیست تا درب منزل ما بیا تا سکه هایت را به تو بدهم» آن مرد رفت و 100 سکه را گرفت ولی وقتی باز می گشت دوستانش را دید که کیسه پولش را به او دادند. او گفت: «کیسه پول من دست شما چه می کند؟»؛ دوستانش گفتند خواب بودی، ترسیدم، کیسه پولت را بدزدند برای همین کیسه پول را به امانت نزد خود نگه داشتیم». آن مرد خجالت زده شد و ماجرا را به دوستانش تعریف کرد و سپس با دوستانش به سمت خانه امام صادق(ع) رفت. وقتی پرسید این منزل متعلق به کیست؟، جواب شنید:«امام صادق(ع)» که این موضوع به شرمندگی او افزود. وقتی درب خانه را زد و به نزد امام صادق مشرف شد، قبل از اینکه کلامی بر زبان جاری کند، امام صادق(ع) بلافاصله فرمودند: بخشیدیم. وقتی آن مرد خواست 100 سکه را بازگرداند، امام صادق(ع) فرمودمد: «ما چیزی را که بخشیدیم، پس نمی گیریم».

    منبع:حاج آقا الهی بنقل از داش مرتضی تو گودر

     


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين
    [ شنبه 29 مرداد1390 ] [ 18:24 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    تو کوچه که میرفت ،دید صدای پا میاد دید... حسنش دوان دوان بسویش...

    پرسید چه می کنی ابامحمد؟ گفتند آقا کجا میروید؟فرمودند معلومه مسجد..

     گفت خواهرم یچیزایی میگفت.....

    دست بر شانه اش گذاشتند(همان شونه ایکه عصای مادرش شد)  وفرمودند بلی،خوابی دیدم که جبریل از کوه صفا بلند شد و بر روی کعبه که رسید دو سنگ را بهم زد که خاکسترش بر همه جا پخش شد.

    فرمودند تعبیرش چنین است که بزودی اندوه تمام عالم را در بر میگیرد

    به حسن امرکردند که برگردد...وچه بازگشت سختی

    پشت سرش را نگاه میکرد و .........


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين
    [ شنبه 29 مرداد1390 ] [ 17:53 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    تبلیغ شرکت تی ای دیتا به مناسبت ماه مبارک رمضان

    تبلیغ مگدونالد به مناسبت ماه رمضان

    یک بیلبورد بسیار جالب، زیبا و خلاقانه به مناسبت ماه رمضان

    در این بیلبورد روزها فقط ظروف مشخص است و با تاریک شدن هوا و نزدیک شدن به وقت افطار غذاهای داخل ظروف هم نمایان می شود

    برای دیدن ادامه تصاویر (تبلیغ شامپو.نیسان.فولوکس.رستوران.هواپیمایی و...) به این آدرس مراجعه فرمایید.


    دوست عزیزم یاشار زند نیز تصاویر قشنگی رو خودش زحمتشو کشیده که دیدن اونها هم خالی از لطف نیست.

    چون حلال رمضان پدید آید...درهای بهشت گشاده و شیاطین....

    برای دیدن ادامه تصاویر بهاین آدرس(لشکر سایبری رامسر) مراجعه فرمایید...

     رسیدن این ایام خوش و عید اولیالله بر همگان مبارک.....


    موضوعات مرتبط: معرفتي، مناسبت ها، معصومين، اجتماعي
    [ دوشنبه 10 مرداد1390 ] [ 17:50 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    روزا رو دونه دونه شمردیم تا... که رسیدیخودت میدونی چقدر دلتنگت بودیمهرچقدر نزدیکتر میشدی بیشتر دلتنگت میشدم...چندیست که همه چی آرام شده است .همه این حسو دارن حتی اونایی که روزه نمیگیرن اصن.قربونت برم نزدیک شدنتم اثر دارهههههه...چقدم کریمی

    اما می ترسمنمیدونم در این ایام که بی شک بهترین ایام زندگیم از پیش تا کنون بوده ...آیا آماده ام یا خیر؟

    بسی مراقبه کردم که شایسته میهمانی چون تو باشم...اما گاهی..

     می گویند مهمانی خدا!!! اما من بر این باورم که تو میهمان منی...و چه مییییییهماااااانی......

    ------------------------------------------

    آيت الله جوادى آملى

    ماه مبارك رمضان یك حقیقت و باطنى دارد كه این حقیقت در قیامت ظهور مى‏كند. ماه مبارك رمضان را امام سجاد(ع) عید اولیاء الله مى‏داند. در صحیفه سجادیه دعایى است‏ به نام دعاى وداع ماه مبارك رمضان.

    این وداع براى كسى است كه با ماه مبارك رمضان مانوس بوده و ماه مبارك رمضان دوست او مى‏باشد والا آنكه با این ماه نبوده وداعى ندارد. انسان از دوستش و یا با كسى كه مدتى مانوس بود، خداحافظى مى‏كند. آنكه اصلا نمى‏داند چه وقت ماه مبارك رمضان آمد و چه وقت‏سپرى شد، چرا آمد و چرا سپرى شد، او وداعى ندارد. اما امام سجاد(ع) آخر ماه مبارك رمضان كه شد، در حد یك ضجه این دعا را مى‏خواند.

    رسول خدا - علیه آلاف التحیة و الثناء - در خطبه شعبانیه فرمود: «قد اقبل الیكم شهر الله بالبركة و الرحمة و المغفرة‏»; این ماه، بركت و رحمت و مغفرت آورد; كسى كه رفیق این ماه بود، بركت و رحمت و مغفرت این ماه را هم دریافت مى‏كند.

    و امااااااااا چگونه شامل این ۳ نعمت بزرگ شویم...

    برکت....

    رمضان ماه قرآن است...برنامه ریزی کنیدو با تمام وجود بخوانید و در ان بیندیشید و بدان عمل کنید.

    از دیگر موارد شامل برکت صدقه است.صدقه را در وقت خود دهید بهتر است.ابتدای صبح و غروب آنروز.۲نوبت.شده با ۲سکه ۱۰تومانی.

    صله رحم...این که به خودی خود در این ماه فراوان است.اما دقت شود که دیداری صله رحم نیست.سعی کنین دستگیر ارحام باشید.سعی کنید شادی و آرامش و امید را به یکدیگر هدیه کنید.

    موارد دیگری هم هست که همت خودتون رو میطبه...

    و اما رحمت

    خداوند راز رحمتش(دقیقا همینجوری نوشته) را در مهربانی کردن به دیگران قرار داده است.

    مخصوصا کسانی که بیشتر به مهربانی نیازمندند...مثل سالمندان.بیماران گوشه بیمارستان ها(همچین بی مناسبت برید عیادت یکی.هرکی...چه اشکالی داره؟).ایتام و ...

    و اما مغفرت پروردگار

    از اعمال زشت و گناهان مورد نهی خداوند توبه کنیم.

    به آغوش باز خداوند لبیک گوییم و باز گردیم.

    در پی اصلاح خود باشیم.اشتباهاتمان را یاد داشت کنیم و حتی عادات زشت ظاهرا کوچکمان را نیز اصلاح کنیم.

    طولانی تر کردن سجده ها نیز در این باب سفارش شده.شده یک صلوات یا یک استغفرلله (حتی بدون واتوب الیه)و...

    و نهایتا اینکه در حفاظت از اعظا و جوارح کوشا باشیم...حتی فکر....

    منبع:

    http://vista.ir/?view=context&id=275180

    http://www.aviny.com/Occasion/islamic/fetr/87/Vedae.aspx

    و همچنین با تشکر از استاد عطا دخانی

     


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معنويات و پزشكي، مناسبت ها، اجتماعي
    [ یکشنبه 9 مرداد1390 ] [ 20:8 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    درد تنهایی خود را به که گویم ؟ که در این جامعۀ خالی از از عشق و محبت همه در تاب و خروشند

    همه چون سرو به بالا نگرند که تواند که مرا یاد کند؟ جز تو خدایم

    ؟ من به سان گلی از باغ یاسم که ندانم که چگونه به شکوفایی خود شاد شوم.

    من که خواهم ولی افسوس که نتوانم کزین جا بروم.

    که تواند که مرا شاد کند و دل غمزده ام را به سرود غم هستی بسراید؟

    من که دانم توانایی انجام ندارم من که خواهم ولی افسوس نتوانم کزین جا بروم ...


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات
    [ یکشنبه 19 تیر1390 ] [ 12:18 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    به دلیلی چندشبی رو در بخش خون بیمارستان قائم مشهد گذروندم(مرکز در مان بیماری سرطان مغز استخوان ،کم خونی و...)...طی این مدت دوستانی رو پیدا کردم ...

    سجاد 18 سالشه..اهل کاشمره...حسابی با معرفت و مهربون... عشقه منه...

    ادامه در ادامه مطلب...............

    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معنويات و پزشكي، امام زمان، اجتماعي
    ادامه مطلب
    [ شنبه 21 خرداد1390 ] [ 23:22 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    دیروز رفتم یه سر به سجاد و ابوافضل بزنم مجبور شدم تا شب پیشش بمونم.

    اصلا حالش خوب نبود...بهتون سپرده بودم دعا کنین براشون.اینو پخشش کنین تا ان میلیون همزمان دعا کنن براشون.کردین؟...نفس نفس سجاد دیروز نفس منو بریدنمیتونست صحبت کنه...صداش در نمیومد...

    ادامه در ادامه مطلب...........

    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معنويات و پزشكي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    ادامه مطلب
    [ جمعه 20 خرداد1390 ] [ 10:44 ] [ ذوالفقار ] [ ]
     به ذهنم رسید یه دوری بزنم تو دنیای آرزوهاااااا!!!!!

    راستی آرزوهاتون واسه امشب چیه؟  اصلا آرزویی دارین؟  یادش بخیر !یاد بچگیا!!! چه همه آرزووووو

    ---------------

    همین اولی یه چنتا از آرزوهای خودم...خدایا تنهام مواظبم باش...خدایا همه داد میزنن و منتظر یه منجین!!!دیگه وقتشه:(خداجون سجادوابولفضل و پدربزرگ منوبقیه مریضاروشفابدهپست قبلی...خدایاعاقبت کار همه جوونا رو ختم بخیر کن..خدایا آرزوهای دوستای گلمو براورده کن...

    -------------------------

    و اما حرفای خودتون!!!!>>>>>


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، اجتماعي
    ادامه مطلب
    [ پنجشنبه 19 خرداد1390 ] [ 12:9 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا

    گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

    کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست

    قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

    پیش طبیب آمده‌ام، درد می کشم


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين
    ادامه مطلب
    [ سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ] [ 17:34 ] [ ذوالفقار ] [ ]
     بیش از 8000 خبرنگار و عکاس، برای پوشش خبری جشن عروسی سلطنتی در انگلستان ای کاش8 خبرنگار هم به بحرین می فرستادند، تا معلوم شود وقتی پرنس ویلیام روی بالکن کاخ باکینگهام در حال بوسیدن همسر سومش است، چند مادر بحرینی باید برای آخرین بار جگرگوشه اش را ببوسد.

    ترجمه انگلیسی در ادامه مطلب

    موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، مناسبت ها، اجتماعي
    ادامه مطلب
    [ شنبه 10 اردیبهشت1390 ] [ 2:47 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    رسول اكرم ص: مَن سمعَ مُسلماً يُنادي يا لَلمُسلمين فَلَم يَجِبهُ فَلَيسَ بِمُسلم
    هركس صداي فرياد مسلماني را بشنود-که درخواست کمک و یاری میکند-و او را یاری نكند پس وی مسلمان نیست.
    قال علي ع : (( واعلم أن الناس صنفان إما أخ لك في الدين أو نظير لك في الخلق ))

    و بدان که مردم بر دو دسته‌اند، یا برادر دینی تو و یا برادر تو در آفرینش»

    ---------------------------------------------------------------------------------

    -1در هيچ يک از انقلابها اماکن عبادی ( مساجد وحسينيه ها(موردهتک حرمت وتخریب واقع نشدند جزدربحرین


    -2درهیچ یک از انقلابها قرآنها و کتب دینی به آتش کشیده نشدندجز در بحرین




    -3در هیچ یک از انقلابها ناموس مسلمانان مورد تجاوز قرار نگرفت جز در بحرین...



    -4در هیچ یک از انقلابها ارتش بیمارستان ها را محاصره واشغال نکرد جز در بحرین.....



    -5در هیچ یک از انقلابها برای سرکوب قیام مردم ازنیروی نظامی کشورهای دیگراستفاده نشد جز در بحرین


    -6 در هیچ یک از انقلابها استکبار جهانی و تمامی حکومتهای دست نشانده علیه مردم بی دفاع متحد نشدند جز در بحرین

    -7در هیچ یک از انقلابهامجروحین ازبیمارستانهاربوده نشدند جز در بحرین

     -8در هیچ یک از انقلابها زنان وکودکان بازداشت وشکنجه نمی شوند جز در بحرین


    -9آیا میدانید که ارتش خشن عربستان عقید دارد با کشتن مردم بحرین به خدا تقرب می جوید



    -10آیا میدانید که تا کنون 30 زن در بازداشتگاههای بحرین تحت شکنجه واقع شده اند


    -11آیا میدانید که در میان زنان زندانی چندین پزشک ، دبیر ، مدیر مدرسه و دانشجو و حتی دختران مقطع راهنمایی وجود دارند.....

    -12آیا میدانید کهزندانهای مخوف بحرین از پیشرفته ترین زندانهای جهان میباشد که حقوق دانان ، رهبران سیاسی ، پزشکان ، ورزشکاران ، علما ، کارمندان و ... تمام اقشار مردم را در بر گرفته است...

    -------------------------------------------

    آخرین آمارو ارقام از جنایتات رژیم سفاک بحرین و رژیم اشغالگر عربستان...
    اخراج بیش از دوهزار نفر از کارهایشان و قطع حقوق آنان_رئیس دانشکده_استاد دانشگاه_معلم_پزشکان مطرح_پرستاران و کارمندان شرکت نفت و کارمندان دولت و غیره...

    تعداد زندانیان به بیش از 900 نفر رسیده ، که100تن از زنان که در بین آنان 3 زن حامله و پزشک ، پرستار ، دختران دانشجو ، دختران مقطع دبیرستان ، راهنمایی ، ابتدائی هم وجود دارد..

    150 نفر از دانشجویان و 35 نفر از دانش آموزان اخراج شدند...

    و بورسیه دانشجويان ممتاز به کشورهای دیگر_مثل انگلستان لغو شده..

    از میان زندانیان 150 نفر از تیم ملی بحرین نیز وجود دارد...

    تا کنون 50 مسجد و حسینیه ویران شده ..

    تعداد شهدای بحرین به 31 نفر رسیده ، بزرگترینشان پیر مردی 71 ساله و کوچکترینشان پسری 14 ساله و در بین شهدا 2 زن نیز ووجود دارد 4 نفر از شهدای قیام بحرین بر اثر شکنجه های وحشیانه در زندانهای آل خلیفه به شهادت رسیدند که ما از وضعیت سایر زندانیان بحرین بسیار نگرانیم.
    ----------------------------------
    وامروز این خبر نیز رسانه ای شد
    جوانان بحرینی محکوم به اعدام ........
    4 نفر محکوم به اعدام و 3 نفر محکوم به حبس ابد


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ پنجشنبه 8 اردیبهشت1390 ] [ 15:57 ] [ ذوالفقار ] [ ]


    چندیست که نا آرامم.با تمام وجود می سوزم...بوی جبهه ها رو حس میکنم ،اما شرم سارم.تو کتاب رشد مرحوم صفوی واسه قیامت و این عاقبت پر افسوس نگران بووودم،اما هیچ وقت فکرشو نمیکردم که به این زودی در این دنیا اینجوری با تمام وجود حسش کنم،

    قربون علی(ع) برم...که می گفت: اه من قله الزاد و طول الطريق و بعد السفر و عظيم المورد. آه از كمي توشه ( عبادت ) و درازي راه و دوري سفر ( آخرت ) و سختي ورودگاه ( قبر و برزخ و قيامت )

    خدایا شرمندتم... امروز تو کنفرانس خبری شیخ دقاق کسایی اومدن و رفتن که فکرشم نمی کردم.... فکر می کردم بایست جذبشون کنم..اما اونا خیلی جلوترن... خجالت کشیدم چقدر ازت....
    خیلی حالم گرفتست..این تمام زورم بود..... من چقققققققققدر ضعیفم ای خداااا

    نه عرضه ای دارم،نه پولی دارم... تمام فرصتای زندگیمو از دست دادم...

    من دوست دارم خداااا،نمیخام بی مصرف باشم،،،، میخام کاری کرده باشم برات.!!

    چیکار کنم؟!! تبلیغ دینتو؟؟؟ بلد نیستم ای خدااااا...

    به بنده هات کمک کنم؟؟؟!!! ضعیفم ای خدااااااا...

    پس من به چه دردی میخورم؟؟؟؟؟

    خیلی حالم بده...... از صبحه که تو خودمم...

    یا مهدی!!!!!! تو بیای!!! چی دارم بهت بگم آقا؟؟؟ به درد شمام نمی خورم .......


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، اجتماعي
    [ جمعه 2 اردیبهشت1390 ] [ 23:31 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    از ابتدای شروع انقلاب های خاور میانه و با توجه به روایات مبشرات ظهور،دغدغه کمک  به مردم مظلوم این کشور های درگیر و زمینه سازی ظهور قائم آل محمد،به شدت ذهن همه انسان های آزاده را درگیر خود دارد.


    با توجه به شدت گرفتن ظلم و ستم و نیز کشتار بی رحمانه مردم مظلوم در این کشور ها و نیز بیانات مهم امام خامنه ای در قبال اهمیت این موضوع ،جهاد برای کمک به مردم مظلوم کشورهای منطقه را در اولویت کار های خود قرار داده ایم.


    علاوه بر این مراجع عظام تقلید نیز بر همه مسلمین لازم دانستند که از مظلومیت این مردم دفاع کنند.

    ...

    حجت‌الاسلام پناهیان در جمع دانشجویان دانشگاه تهران پيشنهاد كرد؛ - اختصاص بخشي از وقت روزانه براي كمك به مردم منطقه با اينترنت......

    اگر روز قيامت خداوند از ما سؤال کند "پيدا كردن يك مخاطب در هر نقطه‌ي عالم براي تو چقدر زحمت داشت، كه در كنار خانواده‌ي خودت در آسایش کامل، آرميده بودي و آن مؤمنين در ترس و شكنجه ومحروميت‌هاي فراوان منتظر كمك تو بودند، و تو كاري نكردي و به زندگي خودت پرداختي؟" آیا پاسخی خواهیم داشت؟!؟؟؟!!!!!!!!!!!!

    و اما برنامه عملی که در پیش گرفتیم....

    انقلاب اسلامی ایران تجربه شیرینی از نبرد بین حق و باطل می باشد و نیز ذخایر با ارزش شیعی و نیز وجود استوره تاریخ انقلاب ها،امام خمینی و نیز وجود گرانمایه امام خامنه ای و بیانات مقتضی روز ایشان و نیز تجربه گران 8 سال دفاع مقدس و..... همه و همه میتواند خوراک فکر و اندیشه این انقلاب ها باشند،تا علاوه بر حمایت و همدردی این مظلومین،چراغ راهشان باشد و از انحراف این انقلاب ها جلوگیری نماید.

    این محتوی خام را پردازش کرده و تا حد ممکن تحت نظر کارشناسان خبره سیاسی و دینی مینیمال مینیوسیم و از جلوه های ویژه گرافیکی نیز بهره میبریم.

    فضای کار را به 2 قسمت تقسیم کردیم...


    فضای دوستانه..شامل ماکروبلگ ها و میکروبلاگهای اجتماعی و نیز جوامع گروهی در نت در فشای انقلابیون

    فضای خصمانه:شامل مجامع دشمنان این انقلاب ها از دشمنان منطقه گرفته تا شیاطین پشت پرده...

    مدت زیادیست که مطالعات وتدارک این اقدام برنامه ریزی شده و امروز جهت متمرکز قدم برداشتن در این جبهه دست یاری گرفتن بسوی تو سرباز مولا صاحب الزمان دراز نموده ایم.

    به دلیل اهمیت و حساسیت موضوع با کارشناسان امر در ارتباطیم.

    تا جای ممکن با این کشور های درگیر ارتباط مستقیم گرفته ایم.

    کاملا مستقل و جهادی عمل کرده و میکنیم .

    امید که در این ایم فاطمیه ، خشنودی مادرمان ومهدی زهرا را موجب شویم. یا زهراااااا


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ شنبه 27 فروردین1390 ] [ 13:0 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    وااااااااااااای.چه حسی داره قصاص قاتلین حسسسسسسسسسیییییییییییییینننننننن :(...مختارنامه

    تمام عمر.تمام عمر منتقمین کربلا رو دعا میکنم..... خانه آخرتشااااااااان آآآآآآآآآباد.

    یا لثارات الحسییییییییین......

    و چه لذتی دارد قصاص قاتلین فرزندان پیامبر بدست یگانه منتقم هستی مهدی زهرا..........


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين
    [ جمعه 26 فروردین1390 ] [ 23:11 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    یاد اولین نمازای زندگیم بخیر...

    8-9 ساله بودم که معلم مدرسمون پامونو بمسجد محله باز کرد...

    یه کارت نماز داشتیم اگه پر میشد جایزه داشتیم...

    یادش بخیر...چه ذوقی داشتیم بعد نماز جماعت که ایشون بیاد و امضا بزنه...

    چه کیفی داشت وقتی امضاها اون کارت و سیاه میکرد..ثواب تمام نماز های زندگیم قبل و حال و آینده تقدیم ایشون...آخه میدونی به من خدامو نشون داد.......

    مرسی خداجون بخاطر همه فرشته های زندگیم..... :گل


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، اجتماعي
    [ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 12:47 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    سلام ابراهيم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستي ببينم تو چند تا داداش داري؟

    * سه تا، چه طور مگه؟

    - هيچي! از امروز دو تا داري. چون داداش بزرگت ديروز شهيد شد!

    * يا امام حسين!

    به همين راحتي! تازه كلي هم شوخي و خنده به تنگ خبر مي بست و با شنونده كاري مي كرد كه اصل ماجرا يادش برود. هر چي بهش مي گفتم كه: "آخر مرد مؤمن اين چطور خبر دادن است؟ نمي گويي يك هو طرف سكته مي كند يا حالش بد مي شود؟ "

    مي گفت: "دمت گرم. از كي تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟! "

    *منظورم اينه كه يك مقدمه چيني، چيزي...

    - يعني توقع داري يك ساعت لفتش بدم؟ كه چي؟.............  ادامه مطلب......
    ---------------------------------------------------

    حالا بین من و بابا کی زودتر خبر شهادت اون یکی رومی شنوه؟؟؟


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، اجتماعي
    ادامه مطلب
    [ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 11:21 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
    اتفاقی مقابلم رخ داد
    وسط کوچه ناگهان دیدم
    زن همسایه بر زمین افتاد
    سیب ها روی خاک غلطیدند
    چادرش در میان گرد وغبار
    قبلا این صحنه را...نمی دانم
    در من انگار می شود تکرار
    آه سردی کشید،حس کردم
    کوچه آتش گرفت از این آه
    و سراسیمه گریه در گریه
    پسر کوچکش رسید از راه
    گفت:آرام باش! چیزی نیست
    به گمانم فقط کمی کمرم...
    دست من را بگیر،گریه نکن
    مرد گریه نمی کند پسرم
    چادرش را تکاند، با سختی
    یا علی گفت و از زمین پا شد
    پیش چشمان بی تفاوت ما
    ناله هایش فقط تماشا شد
    صبح فردا به مادرم گفتم
    گوش کن ! این صدای روضهء کیست
    طرف کوچه رفتم و دیدم
    در ودیوار خانه ای مشکی است
    .....


    با خودم فکر می کنم حالا
    کوچه ی ما چقدر تاریک است

    گريه مادر دوشنبه، در !!!!!كوچه
    ......راستي! فاطميه نزديك است...
     برقعي


    موضوعات مرتبط: معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين
    [ چهارشنبه 24 فروردین1390 ] [ 9:21 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    خدایا ممنونم به خاطر شادی هایی که هر روز برایمان می فرستی. ممنونم به خاطر شکوفه های درخت پرتقال و به خاطر سرسبزی درخت توت باوفا.

    خدایا ممنونم به خاطر باران با طراوت و هوای طرب انگیز و به خاطر شادی کبوترهایم در باران.

    میان تمام شادی های به ظاهر کوچک، دل من هر روز عاشق تر می شود.

    بازهم ممنونم به خاطر ناراحتی هایی که تلنگری است برای قدردانی شادی ها و مهربانی هایت.

    این روزها دویدن در حیاط خانه صفای دیگری دارد و سرکشی هر روزه به گلهایی که همه را با عشق کاشته ام.

    این روزها هر چند دلگیرم از آدمهای بی احساس اطرافم اما بیشتر از هر زمانی تو را حس می کنم که من با تو و فارغ از نگاه های بی معنی و بی روح آدمها چقدر خوشحالم.

    زندگی را زیبا که ببینم به تو می رسم و احساسم با خوبیها درگیر می شود.

    زندگی زیباست وقتی نگاه تو را بر زندگی ام حس کنم.

    زندگی زیباست با همه تلخی وشیرینی اش.

    زندگی زیباست...

    http://yoursmiles.persianblog.ir/post/91


    موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات
    [ سه شنبه 23 فروردین1390 ] [ 1:36 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    اماااااااااا...بازم دلم نمیاد عوضش کنم.

    تسبیحم یه دونش کم شده اما بازم دلم نمیاد عوض کنم...

    یه عطر یاس دارم یه عطر نرگس...

    عطر یاسم برا وقتاییه که دلم گرفتست... این فاطمیه دیگه فکر کنم تموم بشه ...

    چه حس خوبی تاحالا از نمازم ننوشته بودم بقیش باشه برا بعد ...


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي
    [ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 1:21 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    یه نماز خوشگل یعنی چی؟؟؟؟ ...

    یعنی اینکه هنوز صدای اذان تموم نشده باشه تو آماده نماز باشی..

    با یه لباس خوب...

    انگاری که منتظر دوستت بودی و میخای ببینیش..خیلیم دلت تنگ شده براش...

    آخه تنها دوستته اگه خوب فکر کنی.خیلیم دوست داره...

    یه جانماز قشنگ و دوست داشتنی ...جانمازمو خیلی دوسش دارم... مهرش کهنه شده اما...


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي
    [ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 1:9 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض، گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب پاکی خوشه ی زیست.

    مادرم ریحان می چیند. نان و ریحان و پنیر، آسمان بی ابر، اطلسی هایی تر.
    رستگاری نزدیک، لای گل های حیاط.

    نور در کاسه ی مس، چه نوازش ها می ریزد! نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد. پشت لبخندی پنهان هرچیز،روزنی دارد دیوار زمان، که ازآن، چهره ی من پیداست.

    چیزهایی هست که نمی دانم.می دانم.... سبزه ای را بکنم خواهد مرد.

    می روم بالا تا اوج. من پر از بال و پرم.راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم.
    من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
    پرم از سایه ی برگی در آب،
    چه درونم تنهاست.


    موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات
    [ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ 17:43 ] [ ذوالفقار ] [ ]



    من کیم،عبد زپا افتاده ای

    من کیم عمر خود از کف داده ام:(

    من کیم درمانده ای مست غرور :(

    من کیم جا مانده ای از راه دووووور:(

    من کیم ابری جسور و خیره سر...:(

    من کیم بی خانمانی در بدر :(:(:(

    من کیم،کاسه به دستی تشنه لب
    من کیم،کهنه گدای نیمه شب
    من کیم،بیگانه ای دیر آشنا
    من کیم،دیوانه ای عاقل نما
    حال بر در گاه تو سر مینهم
    برگناه خود شهادت میدهم
    تو غفوری و رحیمی وکریم
    کن زتاریکی مرا راهی نور


    موضوعات مرتبط: خودم، شهدا، معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    [ چهارشنبه 18 اسفند1389 ] [ 10:52 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    بهترین تبریک تولد که در طول عمرم به من رسید...

    واااا...ی اونم تو اوج تنهایی وقتی که هیچ کس حتی یادشم نیست

    از طرف خاله جون مهربونم ...

    خدا....
    آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا، زمانی که هراس مرگ می‌دزدد سکوتت را،
    یکی چون یک نسیم سرد، آهسته می‌گوید:
    کنارت هستم ای تنها......
    و دل آرام میگیرد


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها
    [ پنجشنبه 12 اسفند1389 ] [ 23:46 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    مارا نبی قبیله‌ی سلمان خطاب کرد،

    روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد،

    از ما بترس طایفه‌ای پراراده‌ایم،

    ما مثل کوه پشت علی ایستاده‌ایم،

    از ما بترس شیعه‌ی سرسخت حیدریم،

    جان برکفان فهیم فتوای رهبریم،

    از جمعه‌ای بترس که روز سوارهاست،

    پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست


    موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    [ پنجشنبه 28 بهمن1389 ] [ 9:47 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    این عکس رو ببینین بیاد جنات تجری من تحت الانهار.

    البته نعمت‏های بهشت محدود به باغ و بستان و آب روان نیست؛«فیها ما تشتهی الانفس وتلذالاعین» در آنجا هر چه نفوس تمایل کند و هر آنچه که چشم‏ها را شوق دیدن آن باشد فراهم است » زخرف/آیه 71 و از همه مهمتر و رضوان من اللّه اکبر...

    شهید سید محمد رضا کامل–شهید سیدمصطفی واجدی

    «الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّـهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّـهِ ۚ وَأُولَـٰئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ» سوره توبه/۲۰
    «کسانی که ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا با مال و جانشان به جهاد پرداخته‌اند، نزد خدا مقامی هر چه والاتر دارند و اینان همان رستگارانند.»

    http://33talayehdar.ir/1389/11/19/


    موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، اجتماعي
    [ شنبه 23 بهمن1389 ] [ 12:13 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    خداوندا نمی دانم
    در این دنیای وانفسا
    كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
    نمیدانم
    نمی دانم خداوندا.
    در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
    كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
    نمی دانم خداوندا
    به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
    دگر سیرم خداوندا.


    دگر گیجم خداوندا
    خداوندا تو راهم ده.
    پناهم ده .
    امیدم خداوندا .
    كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
    دگر پایان پایانم.
    همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
    چرا پنهان كنم در دل؟
    چرا با كس نمی گویم؟
    چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
    همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
    ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
    دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
    خداوندا نمی دانم
    نمی دانم
    و نتوانم به كس گویم
    فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
    به پو چی ها رسیدم من
    به بی دردی رسیدم من
    به این دوران نامردی رسیدم من
    نمیدانم
    نمی گویم
    نمی جویم نمی پرسم
    نمی گویند
    نمی جوند
    جوابی را نمی دانم
    سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
    چرا من غرق در هیچم؟
    چرا بیگانه از خویشم؟
    خداوندا رهایی ده
    كللام آشنایی ده
    خدایا آشنایم ده
    خداوندا پناهم ده
    امیدم ده
    خدایا یا بتركان این غم دل را
    و یا در هم شكن این سد راهم را
    كه دیگر خسته از خویشم
    كه دیگر بی پس و پیشم
    فقط از ترس تنهایی
    هر از گاهی چو درویشم
    و صوتی زیر لب دارم
    وبا خود می كنم نجوای پنهانی
    كه شاید گیرم آرامش
    ولی آن هم علاجی نیست
    و درمانم فقط درمان بی دردیست
    و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    [ دوشنبه 18 بهمن1389 ] [ 0:17 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    چه کسی می گوید: که گرانی شده است؟

    دوره ارزانی است!

    دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان! دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان،

    چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان،

    آبرو قیمت یک تکه نان،

    و دروغ از همه چیز ارزان تر!

    قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!

    تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان


    موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    [ شنبه 16 بهمن1389 ] [ 9:24 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    امشب حرم بودم.

    آخی:(

    گلدسته ها عزادار بودن.همهمه ای بود.

    بوی شهادت همه جا پیچیده بود.

    بوی شهادت صاحب این حرم

    رفتم داخل .بسختی می شد حرکت کرد.یگوشه نزدیک ضریح زانو هامو بغل گرفتم.

    صدای گریه فرشته ها رو می شد شنید:(

    دور ضریح اون بالا یه نوار سیاه بسته بودند.

    یه سوال تکراری تو ذهنم از همون بچگی تا به حال؟؟؟

    اگه خوب بود.اگه خوب ترین انسان روی زمین بود.اگه سید همه عالم بود.اگه عالم ترین و عادل ترین انسان اون زمانه بود!!! چرا کشتتنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    اونم که مث پدرش علی از دنیاتون سیر بود.

    تو همین افکار تاریخ غمین امامت از ابتدا تا به الان تو ذهنم تداعی میشد.

    کلهم نور واحد

    کلهم شهید؟؟؟؟؟؟:(

    آجرک الله یا صاحب الزمان

    جاتون خالی بجا همه سلام دادم.بجا همه گریه کردم.بجا همه حاجت خواستم.

    التماس دعاااااااااااااا



    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ دوشنبه 11 بهمن1389 ] [ 0:20 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    موضوعات مرتبط: معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ جمعه 8 بهمن1389 ] [ 10:49 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    [ جمعه 8 بهمن1389 ] [ 10:48 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    He will be a fore-runner to Jesus' Messianic Rule

    WHERE IS MY LOVE EMAM MAHDI


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ جمعه 1 بهمن1389 ] [ 10:37 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    موضوعات مرتبط: معرفتي، اجتماعي
    [ دوشنبه 27 دی1389 ] [ 22:16 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    یه شب برفی ...این شما و اینم حرم علی موسی الرضا(ع)

    *****************************

    اونایی که مامانی(مادر بزرگ) تون دلش برا پنجره فولاد (پنجره فولاد رضا برات کربلا مبده...) تنگ شده اینو بهش نشون بدین و راهی شین و بیاین که آقا منتظرتونه

    *****************************

    جاتون خالی.دست خدا رو حس میکردم.واااااااای.یا الله ای میگفتم از ته دل... جقده خوب بود.چه اشکی میجوشید امشب.بیاد همه بودم. سلام همه رو رسوندم. دعا کنین بازم برم.

    *****************************

    اللهم عجل لولیک الفرج. شفای مریضا .عاقبت بخیری جوونا.سلامتی امام خامنه ای.التماس دعا همگی


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، معصومين
    [ سه شنبه 21 دی1389 ] [ 0:57 ] [ ذوالفقار ] [ ]

    :(خدایا نذار بزرگ شم....الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟....صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو....:(:(( ادامه در دیدگاه یا لینک... اگه میخاید لالاییشم بشنوید برید به لینک

    http://malihes22.mihanblog.com/post/6


    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    [ دوشنبه 13 دی1389 ] [ 14:39 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    چه جمعه دلبازی...

    سلام خدا جون.. سلام مهدی جان..

    بوی فرجت همه جا پیچیده... اولین دعای همه مردم جهان در نیایششان با خدا ظهور منجی است. همه نماز شب میخوانند که برای ظهور تو دعا کنند:(

    یبن فاطمه ... دلم تنگته... این بِقیة الله ..؟؟؟ این المنتقم بدم المقتول بکربلاااااا؟؟؟ عاشورای حسین گذشت ونیامدی...بخاطر زینب بیا...





    موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ جمعه 3 دی1389 ] [ 12:9 ] [ ذوالفقار ] [ ]


    نه

    عمو دست داد!

    اصغر جون داد!

    بابا خون داد!

    بابا سر داد!

    ----------------------

    آن مرد آمد

    آن مرد در باران آمد

    آن مرد در باران غم آمد

    آن مرد با صدای هلهله ی مردم آمد

    نه

    آن سر آمد

    آن سر ، تنها ، بی تن آمد

    نه

    بابا آمد!

    http://hoseinzadeh64.blogfa.com/post-165.aspx


    موضوعات مرتبط: معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    [ جمعه 3 دی1389 ] [ 12:4 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    سفارش‌هاي اخلاقي يك عارف وارسته براي ورود به محرم...ميرزا جواد ملكي تبريزي... خیلی جالبه!!! اینا دیگه phd میان برای رسیدن بخدان! 1.30 بیشتر وقت نمیگیره!!!

    اینجا(تو ادامه مطلم میذارم)


    موضوعات مرتبط: معرفتي، مناسبت ها، معصومين، اجتماعي
    [ سه شنبه 16 آذر1389 ] [ 11:37 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    اين وبلاگ همونطور که از اسمش معلومه سعی داره راه ها و لوازم لازم برای یک زندگی آرام و توام با خوشبختی را در این دنیا و آن دنیا برایتان فراهم سازد.

    زمینه کاری طوری برنامه ریزی شده تا هم به امور معیشتی و اسباب زندگی سالم دور از آلودگی و هم به معنویات پرداخته شود.
    به امید فرج حضرتش. صلوات فراموش نشود.

    سلامتی امام خامنه ای؛ صلوات

    نظرات شما این حقیر را در بهبود مطالب کمک خواهد کرد