تبليغاتX

زندگی درسایه اسلام | عاشقانه باخدا...

زندگی درسایه اسلام | عاشقانه باخدا...
خداجون دنبال تو می گردم...ای آرامش محض..من خودتو میخام
قالب وبلاگ

تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند.چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند.خون به چشمان شقایق کردند!

تو کجایی سهراب؟ ...که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن !

وای سهراب دلم را کشتند...




موضوعات مرتبط: شهدا، معرفتي، ادبيات، امام زمان، اجتماعي
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 11:34 ] [ ذوالفقار ] [ ]

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد .....
گاه اگر می رویند .... قارچ های غربت ؟


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، اجتماعي
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 10:36 ] [ ذوالفقار ] [ ]

بعد عمری رگ خواب دلت افتاده به دست

ها!نیاورده دلت را دل من ساده به دست

آه اینگونه خدا خواست که شاعر بشوم

عشق تو دادشبی بر سر سجاده به دست

نه هوس بود که دنبال تو افتاد دلم

نه سرابی است که آورده از آن جاده به دست

من خراب دل تو بودم واما دل تو

در نیاورد سر از کار من باده به دست

بی تو اینگونه به یاد تو غزل میگویم

با تو در شعر چه حسی که دلم داده به دست

(چاره ای نیست دچارم کن وبر باد بده)!

تا بگیرم همه ی جان خود آماده به دست

یا ابالفضل تولد مادرتون مبارک :X



موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 13:34 ] [ ذوالفقار ] [ ]
این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که رفت پیش امام صادق علیه السلام....
گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم.....
حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد.....
رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت.....
حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟.....خب پسرت برمی گردد دیگر.....
رفت اما از پسرش خبری نشد..... برگشت ؛
 آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟......
دیگر طاقت نیاورد....گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟......نمی توانم صبر کنم.....به خدا طاقتم تمام شده.....
حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته........
رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته..... آمد پیش امام صادق گفت آقا جریان چیست؟نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟.......
آقا فرموده بود به من وحی نازل نشده اما عند فناءالصبر یأتی الفرج...... صبر که تمام بشود فرج می آید.....‏
***
این روزها روضه که می روی یک بار هم به خودت بگو هی فلانی چه طاقتی داری تو....‏ و دعا کن برای دل آن مادری که هنوز پسرش برنگشته......‏


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 13:24 ] [ ذوالفقار ] [ ]


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من


منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم


تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان


رهایت من نخواهم کرد


رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود


تو غیر از من چه میجویی؟


تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
 تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم


تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی،

میهمانم کن


که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم


طلب کن خالق خود را.  بجو مارا،  تو خواهی یافت


که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که


وصل عاشق و معشوق هم،  آهسته میگویم، خدایی،


عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان

دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت


وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم


مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟


هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از

درگهم راندم؟


که میترساندت از من؟  رها کن آن خدای دور


آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.


 
 این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن

مرابا قطره اشکی


به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات

کاری ندارم


لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم


غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری

؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است


قسم بر عاشقان پاک با ایمان


قسم بر اسبهای خسته در میدان


تو را در بهترین اوقات آوردم
 
 قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور


قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم
کرد


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو


تمام گامهای مانده اش با من


تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد



موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، اجتماعي
برچسب‌ها: عشقم, خدا
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 17:23 ] [ ذوالفقار ] [ ]

گویند خدا در بلندی هاست اما اگر به فراز کاج ها نظر کنی او را نخواهی دید

 و اگر ژرفای کوه ها را بکاوی. او را در زر و سیم نخواهی یافت

 اگر چه نور او از هر چه شکوهمند و زیباست می درخشد

چقدر او خوب و مهربان ست که زمین را بر چهره افکنده و خود را چون رازی که به خاطر عشق پنهان می کنند در پرده نگاه داشته ست

اما من همچنان احساس می کنم که آغوش گرم او از جمله آفریدگان به هر جا و در هر چه به چشم و گوش می آید به سوی من گشاده ست

 چنانکه گویی مادر مهربانم نیمه شب لبهایش را بر پلک های بسته ی چشم من می نهد مرا نیمه بیدار می کند و می گوید

 >>> نازنین، حدس بزن چه کسی تو را در تاریکی بوسیده ست.


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 14:44 ] [ ذوالفقار ] [ ]

چه زخم‌هایی که دیگران نمی‌بینند و نمی‌فهمند و فقط حرف می‌زنند...

که اگر فریاد بزنم،تو !

که اگر اشتباهی کنم، !

 گناهی اگر، !

 پشتِ درهای بسته‌ی دل‌هامان، !

 اگر بخواهمت، !

 و همیشه و همیشه عـزیزی...#عـزیزی...عـزیزی!........


موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي
برچسب‌ها: خدا
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 14:42 ] [ ذوالفقار ] [ ]
لبخند تو معجزست، معجزه کن دوباره

بزار دوباره مهتاب، رو خاک شب بباره

بزار که خاک تشنه، نگاهتو بنوشه

شب با طلوع چشمات، وقت سحر بپوشه

معجزه کن دوباره، وقتی که بی قرارم

وقتی که بی حضورت، آرامشی ندارم

تو لحظه های تردید، اسم منو صدا کن

از این سکوت دلگیر، قلب منو رها کن

با بمون که فردا، سهم منو تو باشه

اندوه لحظه هامون، با بودنت فنا شه

لبخند تو صدامو، میبره تا ستاره

دوباره شعله ور شو، معجزه کن دوباره

تا انتهای قصه، همراه باش و هم پا

ای همصدای بی روز، با من بیا به فردا

یک لحظه یک ترانه، با من بمون و سر کن

این لحظه های تلخ و، با خنده بی اثر کن

با بمون که فردا، سهم منو تو باشه

اندوه لحظه هامون، با بودنت فنا شه

لبخند تو صدامو، میبره تا ستاره

دوباره شعله ور شو، معجزه کن دوباره
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 16:19 ] [ ذوالفقار ] [ ]
  • کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
  • اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
  • و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند…
  • کم کم یاد میگیری ... که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
  • باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد…
  • یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم باشی پای هر خداحافظی
  • یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی 

  • موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، اجتماعي
    برچسب‌ها: عاشقانه
    [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 10:20 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    مامان! یه سوال بپرسم؟

    زن كتابچه سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت : بپرس عزيزم .

    - مامان خدا زرده ؟!!

    زن سر جلو برد: چطور؟!

    - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده !

    - خوب تو بهش چي گفتي؟

    - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده !!!

    مكثي كرد: مامان، خدا سفيده؟ مگه نه؟

    زن، چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد...

    چشم باز كرد و گفت: نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

    دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، يه نقطه سفيد پيدا ميشه...

    زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ... !!!
    موضوعات مرتبط: معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي
    برچسب‌ها: خدا
    [ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 10:43 ] [ ذوالفقار ] [ ]
    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.
    درباره وبلاگ

    اين وبلاگ همونطور که از اسمش معلومه سعی داره راه ها و لوازم لازم برای یک زندگی آرام و توام با خوشبختی را در این دنیا و آن دنیا برایتان فراهم سازد.

    زمینه کاری طوری برنامه ریزی شده تا هم به امور معیشتی و اسباب زندگی سالم دور از آلودگی و هم به معنویات پرداخته شود.
    به امید فرج حضرتش. صلوات فراموش نشود.

    سلامتی امام خامنه ای؛ صلوات

    نظرات شما این حقیر را در بهبود مطالب کمک خواهد کرد