|
زندگی درسایه اسلام | عاشقانه باخدا... خداجون دنبال تو می گردم...ای آرامش محض..من خودتو میخام
| ||
|
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 11:34 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 10:36 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
بعد عمری رگ خواب دلت افتاده به دست یا ابالفضل تولد مادرتون مبارک :X
موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 13:34 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که رفت پیش امام صادق علیه
السلام.... گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم..... حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد..... رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت..... حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟.....خب پسرت برمی گردد دیگر..... رفت اما از پسرش خبری نشد..... برگشت ؛ آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟...... دیگر طاقت نیاورد....گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟......نمی توانم صبر کنم.....به خدا طاقتم تمام شده..... حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته........رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته..... آمد پیش امام صادق گفت آقا جریان چیست؟نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟....... آقا فرموده بود به من وحی نازل نشده اما عند فناءالصبر یأتی الفرج...... صبر که تمام بشود فرج می آید..... *** این روزها روضه که می روی یک بار هم به خودت بگو هی فلانی چه طاقتی داری تو.... و دعا کن برای دل آن مادری که هنوز پسرش برنگشته......
موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، امام زمان، معصومين، اجتماعي [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 13:24 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
![]() برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد
موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، اجتماعي برچسبها: عشقم, خدا [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 17:23 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
گویند خدا در بلندی هاست اما اگر به فراز کاج ها نظر کنی او را نخواهی دیدو اگر ژرفای کوه ها را بکاوی. او را در زر و سیم نخواهی یافتاگر چه نور او از هر چه شکوهمند و زیباست می درخشدچقدر او خوب و مهربان ست که زمین را بر چهره افکنده و خود را چون رازی که به خاطر عشق پنهان می کنند در پرده نگاه داشته ستاما من همچنان احساس می کنم که آغوش گرم او از جمله آفریدگان به هر جا و در هر چه به چشم و گوش می آید به سوی من گشاده ستچنانکه گویی مادر مهربانم نیمه شب لبهایش را بر پلک های بسته ی چشم من می نهد مرا نیمه بیدار می کند و می گوید>>> نازنین، حدس بزن چه کسی تو را در تاریکی بوسیده ست.
موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 14:44 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 14:42 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
![]() لبخند تو معجزست، معجزه کن دوباره
بزار دوباره مهتاب، رو خاک شب بباره بزار که خاک تشنه، نگاهتو بنوشه شب با طلوع چشمات، وقت سحر بپوشه معجزه کن دوباره، وقتی که بی قرارم وقتی که بی حضورت، آرامشی ندارم تو لحظه های تردید، اسم منو صدا کن از این سکوت دلگیر، قلب منو رها کن با بمون که فردا، سهم منو تو باشه اندوه لحظه هامون، با بودنت فنا شه لبخند تو صدامو، میبره تا ستاره دوباره شعله ور شو، معجزه کن دوباره تا انتهای قصه، همراه باش و هم پا ای همصدای بی روز، با من بیا به فردا یک لحظه یک ترانه، با من بمون و سر کن این لحظه های تلخ و، با خنده بی اثر کن با بمون که فردا، سهم منو تو باشه اندوه لحظه هامون، با بودنت فنا شه لبخند تو صدامو، میبره تا ستاره دوباره شعله ور شو، معجزه کن دوباره [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 16:19 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
موضوعات مرتبط: خودم، معرفتي، ادبيات، اجتماعي برچسبها: عاشقانه [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 10:20 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
مامان! یه سوال بپرسم؟ زن كتابچه سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت : بپرس عزيزم . - مامان خدا زرده ؟!! زن سر جلو برد: چطور؟! - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده ! - خوب تو بهش چي گفتي؟ - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده !!! مكثي كرد: مامان، خدا سفيده؟ مگه نه؟ زن، چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد... چشم باز كرد و گفت: نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، يه نقطه سفيد پيدا ميشه... زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ... !!! موضوعات مرتبط: معرفتي، مناسبت ها، امام زمان، معصومين، اجتماعي برچسبها: خدا [ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 10:43 ] [ ذوالفقار ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||